کلمه جو
صفحه اصلی

تعنک

لغت نامه دهخدا

تعنک. [ ت َ ع َن ْ ن ُ ] ( ع مص ) بسته گردیدن ریگ و بلند شدن آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). تعقد و ارتفاع ریگ بحدی که راهی در آن نباشد. ( از اقرب الموارد ).

تعنک. [ ] ( اِخ ) در نزدیکی مجدو بود که بسیار از اوقات با مجدوذکر میشود و چهار میل به لجون و 12 میل به ناصره و 48 میل به قدس مانده واقع بود. ( قاموس کتاب مقدس ).

تعنک . [ ] (اِخ ) در نزدیکی مجدو بود که بسیار از اوقات با مجدوذکر میشود و چهار میل به لجون و 12 میل به ناصره و 48 میل به قدس مانده واقع بود. (قاموس کتاب مقدس ).


تعنک . [ ت َ ع َن ْ ن ُ ] (ع مص ) بسته گردیدن ریگ و بلند شدن آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تعقد و ارتفاع ریگ بحدی که راهی در آن نباشد. (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: