کلمه جو
صفحه اصلی

امصوخه

لغت نامه دهخدا

( امصوخة ) امصوخة. [ اُخ َ ] ( ع اِ ) برگ و شاخ یزین و نصی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || پیه بردی ( نام گیاهی ) سفید. ( از اقرب الموارد ). ج ، امصوخ و آن جمع لغوی است وجمع حقیقی اماصیخ است و ابوحنیفه گفته امصوخ و امصوخة هر دو آن چیزی است که از نصی جدا میشود مانند چوب. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به اقرب الموارد شود.

امصوخة. [ اُخ َ ] (ع اِ) برگ و شاخ یزین و نصی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || پیه بردی (نام گیاهی ) سفید. (از اقرب الموارد). ج ، امصوخ و آن جمع لغوی است وجمع حقیقی اماصیخ است و ابوحنیفه گفته امصوخ و امصوخة هر دو آن چیزی است که از نصی جدا میشود مانند چوب . (از اقرب الموارد). و رجوع به اقرب الموارد شود.



کلمات دیگر: