کلمه جو
صفحه اصلی

قرعاء

لغت نامه دهخدا

قرعاء. [ ق َ ] ( ع ص ) مؤنث اقرع. زن کل که موی سر او به علتی ریخته باشد. || ( روضة... ) مرغزار بی گیاه. ( منتهی الارب ). رجوع به اقرع شود. || انگشت تباه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || ( اِ ) سختی و بلا. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). قرع. ( منتهی الارب ). || صحن خانه. || برسوی راه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).

قرعاء. [ ق َ ] ( اِخ ) منزلی است در راه مکه از کوفه بعد از مغیثة و قبل از واقصة. ( معجم البلدان ).

قرعاء. [ ق َ ] (اِخ ) منزلی است در راه مکه از کوفه بعد از مغیثة و قبل از واقصة. (معجم البلدان ).


قرعاء. [ ق َ ] (ع ص ) مؤنث اقرع . زن کل که موی سر او به علتی ریخته باشد. || (روضة...) مرغزار بی گیاه . (منتهی الارب ). رجوع به اقرع شود. || انگشت تباه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || (اِ) سختی و بلا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قرع . (منتهی الارب ). || صحن خانه . || برسوی راه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).



کلمات دیگر: