قرزل . [ ق ُ زُ ] (اِخ ) اسب طفیل بن مالک . (منتهی الارب ).
قرزل
لغت نامه دهخدا
قرزل. [ ق ُ زُ ] ( ع ص ) ناکس فرومایه. ( منتهی الارب ). لئیم. ( اقرب الموارد ). || ( اِ ) موی سر که زنان به طرز قنزعه گرداگرد سر درست سازند. || قید. || ( ص ) مرد درشت و لطیف و گرداندام. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || صلب. ( اقرب الموارد ).
قرزل. [ ق ُ زُ ] ( اِخ ) اسب حذیفةبن بدر. ( منتهی الارب ).
قرزل. [ ق ُ زُ ] ( اِخ ) اسب طفیل بن مالک. ( منتهی الارب ).
قرزل. [ ق ُ زُ ] ( اِخ ) اسب حذیفةبن بدر. ( منتهی الارب ).
قرزل. [ ق ُ زُ ] ( اِخ ) اسب طفیل بن مالک. ( منتهی الارب ).
قرزل . [ ق ُ زُ ] (اِخ ) اسب حذیفةبن بدر. (منتهی الارب ).
قرزل . [ ق ُ زُ ] (ع ص ) ناکس فرومایه . (منتهی الارب ). لئیم . (اقرب الموارد). || (اِ) موی سر که زنان به طرز قنزعه گرداگرد سر درست سازند. || قید. || (ص ) مرد درشت و لطیف و گرداندام . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || صلب . (اقرب الموارد).
کلمات دیگر: