کلمه جو
صفحه اصلی

قرطمی

لغت نامه دهخدا

قرطمی . [ ق ِ طِ ] (ص نسبی ) نسبت است به قرطم . (انساب سمعانی ). رجوع به قرطم شود.


قرطمی. [ ق ِ طِ ] ( ص نسبی ) نسبت است به قرطم. ( انساب سمعانی ). رجوع به قرطم شود.

قرطمی. [ ق ِ طِ] ( اِخ ) عبدالرحمان بن محمدبن عمرو، مکنی به ابومسلم یا ابومحمد. از مردم اصفهان و از محدثان است. وی ازعبداﷲبن محمدبن نعمان و ابوطالب بن سوادة روایت کند و ابوبکر احمدبن موسی حافظ از او روایت دارد. او در ذی حجه سال 348 هَ.ق. وفات یافت. ( انساب سمعانی ).

قرطمی. [ ق ِ طِ ] ( اِخ ) محمدبن عمروبن یحیی ، معروف به ابن شمسا. از مردم اصفهان و از محدثان است. وی از یحیی بن عثمان روایت کند و سلیمان بن احمدبن ایوب طبرانی از او روایت دارد. ( انساب سمعانی ).

قرطمی . [ ق ِ طِ ] (اِخ ) محمدبن عمروبن یحیی ، معروف به ابن شمسا. از مردم اصفهان و از محدثان است . وی از یحیی بن عثمان روایت کند و سلیمان بن احمدبن ایوب طبرانی از او روایت دارد. (انساب سمعانی ).


قرطمی . [ ق ِ طِ] (اِخ ) عبدالرحمان بن محمدبن عمرو، مکنی به ابومسلم یا ابومحمد. از مردم اصفهان و از محدثان است . وی ازعبداﷲبن محمدبن نعمان و ابوطالب بن سوادة روایت کند و ابوبکر احمدبن موسی حافظ از او روایت دارد. او در ذی حجه ٔ سال 348 هَ .ق . وفات یافت . (انساب سمعانی ).



کلمات دیگر: