کلمه جو
صفحه اصلی

بضاضه

لغت نامه دهخدا

بضاضة. [ب ُ ض َ ] (ع اِ) آب اندک ، یقال : ما فی السقاء بضاضة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آب اندک ، یقال : ما فی السقاءبضاضة؛ در این مشک آب کمی هم نیست . (ناظم الاطباء).


( بضاضة ) بضاضة. [ ب َ ض َ ] ( ع مص )تنک پوست و آکنده گوشت گردیدن. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). نازک پوست شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ).

بضاضة. [ب ُ ض َ ] ( ع اِ ) آب اندک ، یقال : ما فی السقاء بضاضة. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آب اندک ، یقال : ما فی السقاءبضاضة؛ در این مشک آب کمی هم نیست. ( ناظم الاطباء ).

بضاضة. [ ب َ ض َ ] (ع مص )تنک پوست و آکنده گوشت گردیدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). نازک پوست شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).



کلمات دیگر: