مدتی طویل متوقف شدن .
دیر ماندن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
دیر ماندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) مدتی طویل متوقف شدن. توقف بسیار کردن. زمانی دراز اقامت کردن. مولیدن. درنگ کردن. زمانة. زمانت. ( یادداشت مؤلف ) :
من اینجا دیر ماندم خوار گشتم
عزیز از ماندن دائم شود خوار.
ممانید دیر و مدارید باک.
پدر چشم داردهمانا براه.
سر از شاه و از داد یزدان کشان.
اگر دیر مانی همین است راه.
نه پیل سرافراز ماند نه شیر.
کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران.
در صدف دیر ماند در یتیم.
ز پیل ژیان آوریدندزیر
زمانی بماندند بر جای دیر.
که مهمان نماند به یک جای دیر.
باز ستمکار دیر ماند و مقبل.
همچنین سالها بمانی دیر.
دل نمانده ست ز دیر آمدنت.
این سودبدان زیان همی گیر.
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.
زمانه سازمردم دیر مانند.
هرچند دیر مانده بدیم از امید او
دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه.
من اینجا دیر ماندم خوار گشتم
عزیز از ماندن دائم شود خوار.
دقیقی.
بریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک.
فردوسی.
تو خود دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم داردهمانا براه.
فردوسی.
و گر دیر مانی بر این هم نشان سر از شاه و از داد یزدان کشان.
فردوسی.
همه مرگ راییم شاه و سپاه اگر دیر مانی همین است راه.
فردوسی.
چنین است هرچند مانیم دیرنه پیل سرافراز ماند نه شیر.
فردوسی.
شاد باش و دیرباش و دیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران.
فرخی.
گرچه از گشت روزگار و جهان در صدف دیر ماند در یتیم.
ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ).
رسولان تا دیر بماندند. ( تاریخ بیهقی ص 432 ). اندیشیدیم که مگر آنجای [ خوارزم ] دیرتر بماند [ التونتاش ] و در آن دیار باشد که خللی افتد. ( تاریخ بیهقی ).ز پیل ژیان آوریدندزیر
زمانی بماندند بر جای دیر.
اسدی.
بخور زود ازو میهمان وار سیرکه مهمان نماند به یک جای دیر.
اسدی.
بلکه ستمکش بدردو رنج بمیردباز ستمکار دیر ماند و مقبل.
ناصرخسرو.
خواجه بوسعد عمده ملکی همچنین سالها بمانی دیر.
مسعودسعد.
تو بمان دیر که خاقانی رادل نمانده ست ز دیر آمدنت.
خاقانی.
او زود شد و تو دیر ماندی این سودبدان زیان همی گیر.
خاقانی.
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدبزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.
سعدی.
هرآنچه زود بگویند دیرکی ماند.کریمی سمرقندی.
زمانه ساز شو تا دیرمانی زمانه سازمردم دیر مانند.
( از صحاح الفرس ).
|| دورماندن :هرچند دیر مانده بدیم از امید او
دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه.
سوزنی.
کلمات دیگر: