کلمه جو
صفحه اصلی

بزاریدن

لغت نامه دهخدا

بزاریدن. [ ب ُ دَ ] ( مص ) گداختن و ذوب کردن. ( ناظم الاطباء ). در آنندراج بزازیدن آمده است و ظاهراً صورت صحیح کلمه هم همین باشد زیرا مصدر دیگر آن بزاختن است. رجوع به بزاختن و بزازیدن شود.

بزاریدن. [ ب ِ دَ ] ( مص ) ( از: ب + زاریدن ) گریستن بآواز. زاریدن. ( از یادداشتهای دهخدا ) :
دعوت زاریست روزی پنج بار
بنده را که در نماز او بزار.
مولوی.
بزارید وقتی زنی پیش شوی
که دیگر مخر نان ز بقال کوی.
سعدی.
و رجوع به زاریدن شود.

بزاریدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) (از: ب + زاریدن ) گریستن بآواز. زاریدن . (از یادداشتهای دهخدا) :
دعوت زاریست روزی پنج بار
بنده را که در نماز او بزار.

مولوی .


بزارید وقتی زنی پیش شوی
که دیگر مخر نان ز بقال کوی .

سعدی .


و رجوع به زاریدن شود.

بزاریدن . [ ب ُ دَ ] (مص ) گداختن و ذوب کردن . (ناظم الاطباء). در آنندراج بزازیدن آمده است و ظاهراً صورت صحیح کلمه هم همین باشد زیرا مصدر دیگر آن بزاختن است . رجوع به بزاختن و بزازیدن شود.



کلمات دیگر: