کوچگه. [ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کوچگاه :
از آن کوچگه رخت پرداختند
سوی کوچگاهی دگر تاختند.
چون سست شدم مگیر سختم.
در کوچگه رحیل تیزیم.
|| کنایه از دنیا. کوچگاه : آنچه حالی است می بینی و سفرهای دگر را فراموش کرده ای ، چنانکه در این کوچگه این عقبات درآمده ای ، سفرهای بسیار کرده ای و همه را فراموش کرده ای. ( کتاب المعارف ).
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچگه را وداع.
که اونیز از این کوچگه بگذرد.
از آن کوچگه رخت پرداختند
سوی کوچگاهی دگر تاختند.
نظامی.
در کوچگه اوفتاد رختم چون سست شدم مگیر سختم.
نظامی.
در عالم اگرچه سست خیزیم در کوچگه رحیل تیزیم.
نظامی.
و رجوع به کوچگاه شود.|| کنایه از دنیا. کوچگاه : آنچه حالی است می بینی و سفرهای دگر را فراموش کرده ای ، چنانکه در این کوچگه این عقبات درآمده ای ، سفرهای بسیار کرده ای و همه را فراموش کرده ای. ( کتاب المعارف ).
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچگه را وداع.
نظامی.
نیوشنده به ، گر غم خود خوردکه اونیز از این کوچگه بگذرد.
نظامی.
رجوع به کوچگاه شود. || زمان کوچ کردن. ( آنندراج ). هنگام کوچ و رحلت. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به کوچگاه شود.