سیمین زنخ. [ زَ ن َ ] ( ص مرکب ) سیمین ذقن :
جامه دانی دارد آن سیمین زنخ
کاندرو گم میشود کالای من.
که سیمین زنخ بود و خاطرفریب.
جامه دانی دارد آن سیمین زنخ
کاندرو گم میشود کالای من.
سعدی.
شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطرفریب.
سعدی.
رجوع به سیمین ذقن شود.