کلمه جو
صفحه اصلی

عصد

لغت نامه دهخدا

عصد. [ ع َ ] ( ع مص ) پیچیدن. ( از منتهی الارب ) ( المصادر زوزنی ). پیچانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ): عصد الشی ٔ؛ آن چیز را پیچاند، درین صورت آن را عصید و مَعصود گویند.( از اقرب الموارد ). || آرمیدن با زن. || به ستم گماشتن کسی را بر کاری. ( از منتهی الارب ). به اکراه کسی را بر کاری واداشتن. ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) آب مرد. ( منتهی الارب ).

عصد. [ ع َ / ع ِ / ع َ ص َ ] ( اِخ ) کوهی است در راه خیبر. ( منتهی الارب ).

عصد. [ ع َ ] (ع مص ) پیچیدن . (از منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ). پیچانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار): عصد الشی ٔ؛ آن چیز را پیچاند، درین صورت آن را عصید و مَعصود گویند.(از اقرب الموارد). || آرمیدن با زن . || به ستم گماشتن کسی را بر کاری . (از منتهی الارب ). به اکراه کسی را بر کاری واداشتن . (از اقرب الموارد). || (اِ) آب مرد. (منتهی الارب ).


عصد. [ ع َ / ع ِ / ع َ ص َ ] (اِخ ) کوهی است در راه خیبر. (منتهی الارب ).



کلمات دیگر: