کلمه جو
صفحه اصلی

عصماء

لغت نامه دهخدا

عصماء. [ ع َ ] ( ع ص ) مؤنث أعصم. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بز کوهی یا ماده آهویی که یک دست یا هر دو دستش سپید باشد و باقی اندام آن سیاه یا سرخ باشد. ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). گوسپند یک دست سپید. ( دهار ). رجوع به اعصم شود. || گوسپند پیچیده شاخ سوی پس. ( دهار ).

عصماء. [ ع َ ] ( اِخ ) دختر مروان اموی . از زنان شاعر عرب در صدر اسلام بود و پیوسته به آزار پیامبر ( ص ) و ایراد گرفتن از اسلام میپرداخت. و سرانجام شبی به دست عمیر نابینا بقتل رسید، و به همین سبب از آن هنگام عمیر را عمیر البصیر نامیدند. ( از اعلام النساء از جمهرةالامثال و الفاخر و مفضل کوفی و سیره ابن هشام ). و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج 1 ص 119، و امتاع الاسماع ص 101 شود.

عصماء. [ ع َ ] (اِخ ) دختر مروان اموی . از زنان شاعر عرب در صدر اسلام بود و پیوسته به آزار پیامبر (ص ) و ایراد گرفتن از اسلام میپرداخت . و سرانجام شبی به دست عمیر نابینا بقتل رسید، و به همین سبب از آن هنگام عمیر را عمیر البصیر نامیدند. (از اعلام النساء از جمهرةالامثال و الفاخر و مفضل کوفی و سیره ٔ ابن هشام ). و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج 1 ص 119، و امتاع الاسماع ص 101 شود.


عصماء. [ ع َ ] (ع ص ) مؤنث أعصم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بز کوهی یا ماده آهویی که یک دست یا هر دو دستش سپید باشد و باقی اندام آن سیاه یا سرخ باشد. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). گوسپند یک دست سپید. (دهار). رجوع به اعصم شود. || گوسپند پیچیده شاخ سوی پس . (دهار).



کلمات دیگر: