کلمه جو
صفحه اصلی

خشیشی

لغت نامه دهخدا

خشیشی. [ خ َ ] ( اِ ) نوعی از پارچه پوشیدنی باشد. ( برهان قاطع ) :
بجان خشیشی سنجاب ما طلب دارد
یکی که باشدش از گرم و سرد دهر خبر.
نظام قاری.
بنگر خط غبار خشیشی که صفحه ای
زان خط بهیچ کاغذ و دفتر نوشته اند.
نظام قاری.
گاه همچون خشیشی مواج
بمثال ستارگان سماء.
نظام قاری.

خشیشی. [ خ ُ ش َ شی ] ( ص نسبی ) منسوب به خشیش که نام اجدادی است. ( از انساب سمعانی ).

خشیشی . [ خ َ ] (اِ) نوعی از پارچه ٔ پوشیدنی باشد. (برهان قاطع) :
بجان خشیشی سنجاب ما طلب دارد
یکی که باشدش از گرم و سرد دهر خبر.

نظام قاری .


بنگر خط غبار خشیشی که صفحه ای
زان خط بهیچ کاغذ و دفتر نوشته اند.

نظام قاری .


گاه همچون خشیشی مواج
بمثال ستارگان سماء.

نظام قاری .



خشیشی . [ خ ُ ش َ شی ] (ص نسبی ) منسوب به خشیش که نام اجدادی است . (از انساب سمعانی ).



کلمات دیگر: