رنج کشیدگان و خوارشدگان (به انگلیسی: Humiliated and Insulted؛ به روسی:Униженные и оскорблённые ،Unizhennye i oskorblyonnye) رمانی است نوشتهٔ فیودور داستایفسکی که اولین بار در مجلهٔ ماهانهٔ ورمیا به سال ۱۸۶۱ منتشر گردید. شخصیت اصلی این رمان وانیا است (احتمالاً خود داستایفسکی جوان) و در ابتدای رمان از چاپ اولین رمانش (بیچارگان) می گوید.
این رمان از انگلیسی به فارسی توسط محسن کرمی ترجمه و توسط انتشارات نیلوفر در ایران منتشر شده است. رمان این طور آغاز می شود:
سال گذشته، در غروب بیست ودوم مارس، تجربه ی بسیار غریبی از سر گذراندم. تمام آن روز، شهر را در پی یافتنِ یک منزل اجاره ای زیر پا گذاشته بودم. منزل قبلی ام خیلی نمور بود و نرم نرمک داشتم به سرفه های سختی دچار می شدم که خبر از چیز نحسی می دادند. از پاییز قصدِ نقل مکان داشتم، امّا تا بهار لفتش داده و این دست و آن دست کرده بودم. همه ی روز نتوانسته بودم هیچ مورد مناسبی پیدا کنم. در وهله ی اوّل، یک ملک مستقلّ می خواستم، نه اتاقی در خانه ی دیگران؛ در وهله ی بعد، حتّی اگر فقط یک اتاق هم بود، می بایست اتاقی بزرگ باشد و، البتّه، تا حدّ امکان هم ارزان. به تجربه دریافته ام که در جاهای تنگ حتّی دامنه ی فکر آدمی هم تنگ می شود. و مایل بودم که وقتی به داستان های آینده ام فکر می کنم توی اتاق بالا و پایین بروم. باری، همیشه خوش دارم که، به جای نوشتن آثارم، غرقِ در فکر کردنِ به آن ها شوم و در این رؤیا غوطه بخورم که چگونه از آب درخواهند آمد. و این واقعاً از تنبلی و سستی نیست. نمی دانم از چیست.
تمام روز ناخوش احوال بودم و نزدیک غروب که شد احساس کردم که دیگر واقعاً سخت بیمارم: آغازِ یک جور تب بود. وانگهی، کلّ روز سرپا بودم و خسته شده بودم. دم دمای غروب، درست پیش از آنکه هوا تاریک شود، مشغول قدم زدن در خیابان ووزنیسینسْکی پراسپِکت بودم. آخر، عاشقِ خورشیدِ مارسِ پطرزبورگم، خاصه غروب خورشیدش، آن هم در هوایی سرد و آسمانی صاف. به ناگاه کلّ خیابان برق زد و غرقِ روشناییِ تابناکی شد. گویی همه ی خانه ها به درخششی ناگهانی روشن شده بودند. رنگ های خاکستری، زرد، و سبزِ کدرشان برای لحظه ای تیرگیِ خود را باختند؛ تو گویی همه چیز روشنتر می نمود، انگار مبهوت شده باشی، یا کسی با آرنج به پهلویت زده باشد.
این رمان از انگلیسی به فارسی توسط محسن کرمی ترجمه و توسط انتشارات نیلوفر در ایران منتشر شده است. رمان این طور آغاز می شود:
سال گذشته، در غروب بیست ودوم مارس، تجربه ی بسیار غریبی از سر گذراندم. تمام آن روز، شهر را در پی یافتنِ یک منزل اجاره ای زیر پا گذاشته بودم. منزل قبلی ام خیلی نمور بود و نرم نرمک داشتم به سرفه های سختی دچار می شدم که خبر از چیز نحسی می دادند. از پاییز قصدِ نقل مکان داشتم، امّا تا بهار لفتش داده و این دست و آن دست کرده بودم. همه ی روز نتوانسته بودم هیچ مورد مناسبی پیدا کنم. در وهله ی اوّل، یک ملک مستقلّ می خواستم، نه اتاقی در خانه ی دیگران؛ در وهله ی بعد، حتّی اگر فقط یک اتاق هم بود، می بایست اتاقی بزرگ باشد و، البتّه، تا حدّ امکان هم ارزان. به تجربه دریافته ام که در جاهای تنگ حتّی دامنه ی فکر آدمی هم تنگ می شود. و مایل بودم که وقتی به داستان های آینده ام فکر می کنم توی اتاق بالا و پایین بروم. باری، همیشه خوش دارم که، به جای نوشتن آثارم، غرقِ در فکر کردنِ به آن ها شوم و در این رؤیا غوطه بخورم که چگونه از آب درخواهند آمد. و این واقعاً از تنبلی و سستی نیست. نمی دانم از چیست.
تمام روز ناخوش احوال بودم و نزدیک غروب که شد احساس کردم که دیگر واقعاً سخت بیمارم: آغازِ یک جور تب بود. وانگهی، کلّ روز سرپا بودم و خسته شده بودم. دم دمای غروب، درست پیش از آنکه هوا تاریک شود، مشغول قدم زدن در خیابان ووزنیسینسْکی پراسپِکت بودم. آخر، عاشقِ خورشیدِ مارسِ پطرزبورگم، خاصه غروب خورشیدش، آن هم در هوایی سرد و آسمانی صاف. به ناگاه کلّ خیابان برق زد و غرقِ روشناییِ تابناکی شد. گویی همه ی خانه ها به درخششی ناگهانی روشن شده بودند. رنگ های خاکستری، زرد، و سبزِ کدرشان برای لحظه ای تیرگیِ خود را باختند؛ تو گویی همه چیز روشنتر می نمود، انگار مبهوت شده باشی، یا کسی با آرنج به پهلویت زده باشد.
wiki: رنج کشیدگان و خوارشدگان