کلمه جو
صفحه اصلی

مکلی

فرهنگ فارسی

آنکه صدمه و یا جراحت بر گرده وی رسیده باشد .

لغت نامه دهخدا

مکلی . [ م َ لی ی ] (ع ص ) آنکه صدمه و یا جراحت بر گرده ٔ وی رسیده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).


مکلی ٔ. [ م ُ ل ِءْ ] (ع ص ) گیاهناک . (ناظم الاطباء). مکان مکلی ٔ؛ جای بسیارگیاه . (از اقرب الموارد).


مکلی . [ م ُ ک َل ْ لا ] (ع ص ) کلب مکلی ؛ سگ که گاو بر تهیگاه وی سرون زده باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).


مکلی. [ م ُ ک َل ْ لا ] ( ع ص ) کلب مکلی ؛ سگ که گاو بر تهیگاه وی سرون زده باشد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

مکلی. [ م َ لی ی ] ( ع ص ) آنکه صدمه و یا جراحت بر گرده وی رسیده باشد. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیط المحیط ).

مکلی ٔ. [ م ُ ل ِءْ ] ( ع ص ) گیاهناک. ( ناظم الاطباء ). مکان مکلی ٔ؛ جای بسیارگیاه. ( از اقرب الموارد ).

پیشنهاد کاربران

پوشیده از گیاه


کلمات دیگر: