کلمه جو
صفحه اصلی

عویم

لغت نامه دهخدا

عویم . [ ع ُ وَ ] (اِخ ) ابن ساعده ٔ هذلی . از صحابیان بود. (از منتهی الارب ).


عویم . [ ع ُ وَ ] (اِخ ) ابن شقربن عوف انصاری . صحابی بود. (از منتهی الارب ).


عویم . [ ع ُ وَ ] (ع اِ) لقیته ذات العویم ؛ میان اعوام و چند سال با او برخورد کردم . (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).


عویم. [ ع ُ وَ ] ( ع اِ ) لقیته ذات العویم ؛ میان اعوام و چند سال با او برخورد کردم. ( ازمنتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

عویم. [ ع ُ وَ ] ( اِخ ) ابن ساعده هذلی. از صحابیان بود. ( از منتهی الارب ).

عویم. [ ع ُ وَ ] ( اِخ ) ابن شقربن عوف انصاری. صحابی بود. ( از منتهی الارب ).


کلمات دیگر: