کلمه جو
صفحه اصلی

عکب

فرهنگ فارسی

ابن اسد بن حارث بن عتیک جدی است جاهلی و عمرو بن اشراف بن مجتری عکبی از نسل اوست

لغت نامه دهخدا

عکب . [ ع َ ک َ ] (ع مص ) بسیار شدن دود. (از منتهی الارب ). دود کردن آتش . (از اقرب الموارد).


عکب . [ ع ِ ک َب ب ] (اِخ ) ابن اسدبن حارث بن عتیک . جدی است جاهلی . و عمروبن اشرف بن مجتری عکبی از نسل اوست .(از الاعلام زرکلی به نقل از اللباب و تاج العروس ).


عکب. [ ع َ ] ( ع مص ) سطبرشدن لب و استخوان زنخ. || نزدیک شدن انگشتان پای. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به عَکَب شود.

عکب. [ ع َ ] ( ع اِ ) گرد. ( منتهی الارب ). غبار. ( اقرب الموارد ). || سخت رفتن. ( منتهی الارب ). شدت و سختی در شر و بدی. ( از اقرب الموارد ). شدت و سختی در شر و بدی ، و در برخی نسخ به جای شر «سیر» ضبط شده است که غلط می نماید. ( از تاج العروس ). || ( ص ) چست و سبک روح شادمان. ( منتهی الارب ). خفیف و سبک و فعال در کار. ( از اقرب الموارد ).

عکب. [ ع َ ک َ ] ( ع مص ) بسیار شدن دود. ( از منتهی الارب ). دود کردن آتش. ( از اقرب الموارد ).

عکب. [ ع َ ک َ ] ( ع اِمص ) سطبری لب و زنخ. || سطبری دندان. || یکدیگر نزدیک و چسبیده بودن انگشتهای پای. ( منتهی الارب ). و رجوع به عَکب در معنی مصدری شود.

عکب. [ ع ِ ک َب ب ] ( ع ص ) کوتاه بالای سطبر و فربه. ( منتهی الارب ). قصیر ضخم. ( اقرب الموارد ). || سرکش از مردم و جن. || آنکه مادرش شوی کرده باشد. || اِخ ) نام زندان بان نعمان بن منذر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

عکب. [ ع ُ ک ُ ] ( ع اِ ) اسم جمع است مر عنکبوت را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به عنکبوت شود.

عکب. [ ع ِ ک َب ب ] ( اِخ ) ابن اسدبن حارث بن عتیک. جدی است جاهلی. و عمروبن اشرف بن مجتری عکبی از نسل اوست.( از الاعلام زرکلی به نقل از اللباب و تاج العروس ).

عکب . [ ع َ ] (ع اِ) گرد. (منتهی الارب ). غبار. (اقرب الموارد). || سخت رفتن . (منتهی الارب ). شدت و سختی در شر و بدی . (از اقرب الموارد). شدت و سختی در شر و بدی ، و در برخی نسخ به جای شر «سیر» ضبط شده است که غلط می نماید. (از تاج العروس ). || (ص ) چست و سبک روح شادمان . (منتهی الارب ). خفیف و سبک و فعال در کار. (از اقرب الموارد).


عکب . [ ع َ ] (ع مص ) سطبرشدن لب و استخوان زنخ . || نزدیک شدن انگشتان پای . (از اقرب الموارد). و رجوع به عَکَب شود.


عکب . [ ع َ ک َ ] (ع اِمص ) سطبری لب و زنخ . || سطبری دندان . || یکدیگر نزدیک و چسبیده بودن انگشتهای پای . (منتهی الارب ). و رجوع به عَکب در معنی مصدری شود.


عکب . [ ع ِ ک َب ب ] (ع ص ) کوتاه بالای سطبر و فربه . (منتهی الارب ). قصیر ضخم . (اقرب الموارد). || سرکش از مردم و جن . || آنکه مادرش شوی کرده باشد. || اِخ ) نام زندان بان نعمان بن منذر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).


عکب . [ ع ُ ک ُ ] (ع اِ) اسم جمع است مر عنکبوت را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به عنکبوت شود.



کلمات دیگر: