کلمه جو
صفحه اصلی

شیرجی

لغت نامه دهخدا

شیرجی. [ رَ جی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب است به فروش شیرج که روغن سمسم است و در بغداد هر کس به فروش آن اشتغال داشت او را شیرجی و شرجانی نامند. ( از لباب الانساب ).

شیرجی. [ رَ ] ( اِخ ) ابواسحاق ابراهیم بن اسحاق... شیرجی حنبلی بغدادی. از راویان بود و از عباس دوری و علی بن داود قنطری و جز آن دو روایت کرد و دارقطنی و جز وی از او روایت دارند. مرگ شیرجی به سال 332 هَ. ق. اتفاق افتاد. ( از لباب الانساب ).

شیرجی . [ رَ ] (اِخ ) ابواسحاق ابراهیم بن اسحاق ... شیرجی حنبلی بغدادی . از راویان بود و از عباس دوری و علی بن داود قنطری و جز آن دو روایت کرد و دارقطنی و جز وی از او روایت دارند. مرگ شیرجی به سال 332 هَ . ق . اتفاق افتاد. (از لباب الانساب ).


شیرجی . [ رَ جی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب است به فروش شیرج که روغن سمسم است و در بغداد هر کس به فروش آن اشتغال داشت او را شیرجی و شرجانی نامند. (از لباب الانساب ).



کلمات دیگر: