بد خوی سئ الخلق
عکص
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
عکص .[ ع َ ] (ع مص ) برگردانیدن . (از منتهی الارب ). منصرف کردن کسی را از حاجت خود. (از اقرب الموارد). || رد کردن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
عکص.[ ع َ ] ( ع مص ) برگردانیدن. ( از منتهی الارب ). منصرف کردن کسی را از حاجت خود. ( از اقرب الموارد ). || رد کردن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
عکص. [ ع َ ] ( ع اِمص ) بدخوئی. || برهم دیگر شدن اندام. ( منتهی الارب ). عَکَص. ( اقرب الموارد ). رجوع به عَکَص شود.
عکص. [ ع َ ک َ ] ( ع مص ) توسنی نمودن دابه و بازایستادن از رفتن. ( از منتهی الارب ). «حرون » شدن دابه. || بدخوی شدن شخص. ( از اقرب الموارد ).
عکص. [ ع َ ک َ ] ( ع اِمص ) سختی و بدی خلق. || نزدیکی و برهم بودن اندام در خلقت. ( از اقرب الموارد ). عَکص. ( منتهی الارب ). و رجوع به عَکص شود.
عکص. [ ع َ ک ِ ] ( ع ص ) بدخوی. ( منتهی الارب ). سیّی الخلق. ( اقرب الموارد ).
عکص. [ ع َ ] ( ع اِمص ) بدخوئی. || برهم دیگر شدن اندام. ( منتهی الارب ). عَکَص. ( اقرب الموارد ). رجوع به عَکَص شود.
عکص. [ ع َ ک َ ] ( ع مص ) توسنی نمودن دابه و بازایستادن از رفتن. ( از منتهی الارب ). «حرون » شدن دابه. || بدخوی شدن شخص. ( از اقرب الموارد ).
عکص. [ ع َ ک َ ] ( ع اِمص ) سختی و بدی خلق. || نزدیکی و برهم بودن اندام در خلقت. ( از اقرب الموارد ). عَکص. ( منتهی الارب ). و رجوع به عَکص شود.
عکص. [ ع َ ک ِ ] ( ع ص ) بدخوی. ( منتهی الارب ). سیّی الخلق. ( اقرب الموارد ).
عکص . [ ع َ ] (ع اِمص ) بدخوئی . || برهم دیگر شدن اندام . (منتهی الارب ). عَکَص . (اقرب الموارد). رجوع به عَکَص شود.
عکص . [ ع َ ک َ ] (ع اِمص ) سختی و بدی خلق . || نزدیکی و برهم بودن اندام در خلقت . (از اقرب الموارد). عَکص . (منتهی الارب ). و رجوع به عَکص شود.
عکص . [ ع َ ک َ ] (ع مص ) توسنی نمودن دابه و بازایستادن از رفتن . (از منتهی الارب ). «حرون » شدن دابه . || بدخوی شدن شخص . (از اقرب الموارد).
عکص . [ ع َ ک ِ ] (ع ص ) بدخوی . (منتهی الارب ). سیّی ٔ الخلق . (اقرب الموارد).
کلمات دیگر: