کلمه جو
صفحه اصلی

کنجلک

لغت نامه دهخدا

کنجلک . [ ک ُ ج ُ ل َ ] (اِ) چین و شکنج رو و اندام . (برهان ) (ناظم الاطباء). چین و شکنج و آن را کنجک نیز گفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). چین و شکنج . (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ) :
چهره ٔشان دبّه ٔ نم یافته
جای بجا کنجلک و خم یافته .

امیرخسرو (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی ).



کنجلک. [ ک ُ ج ُ ل َ ] ( اِ ) چین و شکنج رو و اندام. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). چین و شکنج و آن را کنجک نیز گفته اند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). چین و شکنج. ( فرهنگ رشیدی ) ( جهانگیری ) ( فرهنگ نظام ) :
چهره ٔشان دبّه نم یافته
جای بجا کنجلک و خم یافته .
امیرخسرو ( از فرهنگ جهانگیری و رشیدی ).

کنجلک. [ ک ُ ج ُ ل َ / ک ُ ل َ ] ( اِ ) قالی و پلاس و امثال آن را گویند. ( برهان ). پلاس و قالی و جز آن. ( ناظم الاطباء ).

کنجلک . [ ک ُ ج ُ ل َ / ک ُ ل َ ] (اِ) قالی و پلاس و امثال آن را گویند. (برهان ). پلاس و قالی و جز آن . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: