ابواسحاق موصلی
بوسحاق
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق موصلی :
جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی
همچو از درگاه هارون ، بوسحاق موصلی .
رجوع به ابواسحاق موصلی شود.
جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی
همچو از درگاه هارون ، بوسحاق موصلی .
سوزنی .
رجوع به ابواسحاق موصلی شود.
بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق و بسحاق شود.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق و بسحاق شود.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق اینجو :
به پیروزه بوسحاقیش داد
سخن بین که بابوسحاقان چه کرد.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق موصلی :
جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی
همچو از درگاه هارون ، بوسحاق موصلی.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق اینجو :
به پیروزه بوسحاقیش داد
سخن بین که بابوسحاقان چه کرد.
نظامی.
رجوع به ابواسحاق اینجو شود.بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق موصلی :
جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی
همچو از درگاه هارون ، بوسحاق موصلی.
سوزنی.
رجوع به ابواسحاق موصلی شود.بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق اینجو :
به پیروزه ٔ بوسحاقیش داد
سخن بین که بابوسحاقان چه کرد.
رجوع به ابواسحاق اینجو شود.
به پیروزه ٔ بوسحاقیش داد
سخن بین که بابوسحاقان چه کرد.
نظامی .
رجوع به ابواسحاق اینجو شود.
کلمات دیگر: