بیرنج. [ رَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + رنج ) آسوده. راحت. سلیم. سالم. بی درد و رنج. تندرست :
باز تو بیرنج باش و جان تو خرم
با نی و با رود و بانبیذ قناروز.
نشستش همه بر سر گنج باد.
بیاورد بیرنج بنهاد پیش.
بگیتی تو مانی ز من یادگار.
سیم بی ذل و بیخواری چهارم بیغم و شادی.
چونست غمی زاهد و بیرنج ستمگر.
یک کافر شادان و دگر کافر غمخور.
ز ترکان همه بیشه نارون
برستند و بیرنج گشت انجمن.
بپرسیدشان گفت بیرنج کیست
بهر جای درویش و بی گنج کیست.
بویژه کسی کو بود شهریار.
همه مردی و داددادن بسیج.
هست بیرنج از آن زید کرکس.
شهنشاه را کارها ساخته ست
در این کار بیرنج پرداخته ست.
که بی کوشش و درد و نفرین بود.
هم آنرا که کاهل بود گنج نیست.
کی توانی دید بیرنج آنچه آن نادان ندید.
برنج سرد را تا کی کنی گرم.
چو بی رنج یابی تو بیرنج باش
نگهبان این لشکر و گنج باش.
باز تو بیرنج باش و جان تو خرم
با نی و با رود و بانبیذ قناروز.
رودکی.
همیشه تن شاه بیرنج بادنشستش همه بر سر گنج باد.
فردوسی.
چو ماهوی گنج خداوند خویش بیاورد بیرنج بنهاد پیش.
فردوسی.
بدادمت بیرنج فرزندواربگیتی تو مانی ز من یادگار.
فردوسی.
یکی بیرنج و بیدرد و دو بی سختی و بیماری سیم بی ذل و بیخواری چهارم بیغم و شادی.
منوچهری.
وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم چونست غمی زاهد و بیرنج ستمگر.
ناصرخسرو.
یک زاهد رنجور و دگر زاهد بیرنج یک کافر شادان و دگر کافر غمخور.
ناصرخسرو.
- بیرنج گشتن ؛ آسوده و آرام شدن : ز ترکان همه بیشه نارون
برستند و بیرنج گشت انجمن.
فردوسی.
|| سلیم. بی آزار و اذیت. که رنج نرساند : بپرسیدشان گفت بیرنج کیست
بهر جای درویش و بی گنج کیست.
فردوسی.
خنک مرد بیرنج و پرهیزگاربویژه کسی کو بود شهریار.
فردوسی.
تو بیرنج را رنج منمای هیچ همه مردی و داددادن بسیج.
فردوسی.
رنجه دارنده کم زید چو مگس هست بیرنج از آن زید کرکس.
سنائی.
|| بیزحمت. بدون مشقت. آسان. سهل. بدون تعب : شهنشاه را کارها ساخته ست
در این کار بیرنج پرداخته ست.
فردوسی.
همی گفت بیرنج تخت این بودکه بی کوشش و درد و نفرین بود.
فردوسی.
که اندر جهان سود بیرنج نیست هم آنرا که کاهل بود گنج نیست.
فردوسی.
تا نبینی رنج و ناموزی ز دانا علم حق کی توانی دید بیرنج آنچه آن نادان ندید.
ناصرخسرو.
ترا بیرنج حلوائی چنین نرم برنج سرد را تا کی کنی گرم.
نظامی.
- بی رنج یافتن ؛ بی زحمت به دست آوردن : چو بی رنج یابی تو بیرنج باش
نگهبان این لشکر و گنج باش.
فردوسی.