شهری در خراسان
مزینانی
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
مزینانی. [ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب است به مزینان که شهری است در خراسان. ( از الانساب سمعانی ).
مزینانی. [ م َ ] ( اِخ ) ابوسعد اسعدبن محمد المزینانی. منسوب به مزینان یکی ازارباع بیهق. ادیبی فاضل و مخرج بود و اشعاری از او به عربی درباره امام محمدبن حمویه در تاریخ بیهق مذکور است. ( از تاریخ بیهق ص 39 و ص 228 ) :
چونین قصیده گفت مزینانی ادیب
اندر حق امیر سماعیل گیلکی.
یارب چه دلربای و فریبنده کودکی.
مزینانی. [ م َ ] ( اِخ ) ابوسعد اسعدبن محمد المزینانی. منسوب به مزینان یکی ازارباع بیهق. ادیبی فاضل و مخرج بود و اشعاری از او به عربی درباره امام محمدبن حمویه در تاریخ بیهق مذکور است. ( از تاریخ بیهق ص 39 و ص 228 ) :
چونین قصیده گفت مزینانی ادیب
اندر حق امیر سماعیل گیلکی.
سوزنی.
هست این جواب شعر مزینانی آنکه گفت یارب چه دلربای و فریبنده کودکی.
سوزنی.
مزینانی . [ م َ ] (اِخ ) ابوسعد اسعدبن محمد المزینانی . منسوب به مزینان یکی ازارباع بیهق . ادیبی فاضل و مخرج بود و اشعاری از او به عربی درباره ٔ امام محمدبن حمویه در تاریخ بیهق مذکور است . (از تاریخ بیهق ص 39 و ص 228) :
چونین قصیده گفت مزینانی ادیب
اندر حق امیر سماعیل گیلکی .
هست این جواب شعر مزینانی آنکه گفت
یارب چه دلربای و فریبنده کودکی .
چونین قصیده گفت مزینانی ادیب
اندر حق امیر سماعیل گیلکی .
سوزنی .
هست این جواب شعر مزینانی آنکه گفت
یارب چه دلربای و فریبنده کودکی .
سوزنی .
مزینانی . [ م َ ] (ص نسبی ) منسوب است به مزینان که شهری است در خراسان . (از الانساب سمعانی ).
کلمات دیگر: