کامل شده
مستکمل
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
مستکمل.[ م ُ ت َ م ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استکمال. تمام کردن خواهنده. ( از منتهی الارب ). کامل کننده و تمام کننده چیزی را. ( از اقرب الموارد ). رجوع به استکمال شود.
مستکمل. [ م ُ ت َ م َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی ازاستکمال. کامل شده. تمام شده. رجوع به استکمال شود.
مستکمل. [ م ُ ت َ م َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی ازاستکمال. کامل شده. تمام شده. رجوع به استکمال شود.
مستکمل . [ م ُ ت َ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی ازاستکمال . کامل شده . تمام شده . رجوع به استکمال شود.
مستکمل .[ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استکمال . تمام کردن خواهنده . (از منتهی الارب ). کامل کننده و تمام کننده چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استکمال شود.
کلمات دیگر: