رفو کردن
فارسی به انگلیسی
to darn
darn
فارسی به عربی
یا الاهی
مترادف و متضاد
رفو کردن
درست کردن، اراستن، رفو کردن
درست کردن، بهبودی یافتن، شفاء دادن، رفو کردن، مرمت کردن، تعمیر کردن
لغت نامه دهخدا
رفو کردن. [ رَ / رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) لقط. ( منتهی الارب ). رفاء. ( مهذب الاسماء ). اصلاح کردن و درست کردن جای رفته و سوده یا پاره جامه. پینه. ( یادداشت مؤلف ) :
دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد.
گر نکردی به زمین دست الهی رفوم.
بدریده چنان شد که رفو نتوان کرد.
رشته انعام تو کردش رفو.
شب یلدا رفو که کرد پرند.
کاندر سماع عشق دریدم به صبحگاه.
ماهتاب ار کند از رفق رفو کتان را.
به تأثیر کردی کتان را رفو.
مشکل که چاک سینه ما را رفو کنند.
صد چاک دل به تار نگاهی رفو کنند.
دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد.
( ویس و رامین ).
جامه دین مرا تارنماندی و نه پودگر نکردی به زمین دست الهی رفوم.
ناصرخسرو.
خوش باش که این جامه مستوری مابدریده چنان شد که رفو نتوان کرد.
( منسوب به خیام ).
جامه هر کس که بدرید فقررشته انعام تو کردش رفو.
ظهیرفاریابی.
نکند شیشه کس رفو به تبر.سنایی.
با جفای تو بر که خورد از عمرشب یلدا رفو که کرد پرند.
خاقانی.
نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس کاندر سماع عشق دریدم به صبحگاه.
خاقانی.
عجبی نیست ز دارایی عدل سلطان ماهتاب ار کند از رفق رفو کتان را.
نظام قاری.
چنان شد که مهتاب از عدل اوبه تأثیر کردی کتان را رفو.
نظام قاری.
گر رشته های طول امل را کنند صرف مشکل که چاک سینه ما را رفو کنند.
صائب تبریزی ( از آنندراج ).
چون گلرخان به جانب عشاق رو کنندصد چاک دل به تار نگاهی رفو کنند.
محمد خوانساری ( از آنندراج ).
کلمات دیگر: