دهنده . فلان مناح میاح نفاح فلان کثیر العطایاست .
مناح
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
مناح . [ م َ ] (ع مص ) گریه و ماتم نمودن به آوازبلند بر شوی . نوح . نُواح . نیاح . نیاحة [ ح َ ] . (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
مناح . [ م َن ْ نا ] (ع ص ) دهنده . (آنندراج ). عطا کننده و بخشنده . (ناظم الاطباء): فلان مناح میاح نفاح ؛ فلان کثیرالعطایاست . (از اقرب الموارد).
مناح. [ م َ ] ( ع مص ) گریه و ماتم نمودن به آوازبلند بر شوی. نوح. نُواح. نیاح. نیاحة [ ح َ ]. ( ازمنتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ).
مناح. [ م َن ْ نا ] ( ع ص ) دهنده. ( آنندراج ). عطا کننده و بخشنده. ( ناظم الاطباء ): فلان مناح میاح نفاح ؛ فلان کثیرالعطایاست. ( از اقرب الموارد ).
مناح. [ م َن ْ نا ] ( ع ص ) دهنده. ( آنندراج ). عطا کننده و بخشنده. ( ناظم الاطباء ): فلان مناح میاح نفاح ؛ فلان کثیرالعطایاست. ( از اقرب الموارد ).
کلمات دیگر: