مگس پران، مگس ران
مگس ران
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی
( صفت ) آلتی که بوسیله آن مگس را دور کنند : [ حورفشی را چو مور زیر لگد کشته ای پس پر طاوس را کرده مگس ران او . ] ( خاقانی سج . ۳۶۲ )
لغت نامه دهخدا
مگس ران. [ م َ گ َ ] ( نف مرکب ) آنکه مگسها را دورکند. مگس راننده. || ( اِ مرکب ) به هندی مورچهل و چونری گویند که از پرهای دم طاوس و موی دم گاو کوهی سازند. ( غیاث ). چیزی که بدان مگس رانند و آن را گاهی از پرهای طاوس سازند و گاهی از موی دم اسب وآن را در عرف هند چوری گویند و مورچهل نوعی است از وی. ( آنندراج ). مگس پران. ( ناظم الاطباء ) :
علم اندر کش و با ریش مگس ران کردار
حمله کن بر مگسان سر خمهای عصیر.
پر طاوس مگس ران به خراسان یابم.
بلکه پر جبرئیل آنجا مگس ران آمده.
پس پر طاوس را کرده مگس ران او.
که مگس ران وی از شهپر عنقا بینند.
بند آن مائده آرای بطر بگشایید.
شهپر جبرئیل مگس رانت آرزوست.
خوش مگس رانی است لیکن کون خر را درخور است.
شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند.
آمد و رفت نفسهاست مگس رانی چند.
مگس ران خط از تنگ شکر بود.
- مگس ران حنابسته ؛ مگس رانی که از موی دم اسب سازند و آن را سرخ کنند مثل دم اسب. ( آنندراج ) :
ریخته از هر طرفی دسته ای
همچو مگس ران حنابسته ای.
مگس ران کردن از شهپر طاوس
عجب زشت است بر طاوس زیبا.
علم اندر کش و با ریش مگس ران کردار
حمله کن بر مگسان سر خمهای عصیر.
سوزنی.
بر سر خوان جهان خرمگسانند طفیل پر طاوس مگس ران به خراسان یابم.
خاقانی.
بر سرآن خوان عزت نسر طائر دان مگس بلکه پر جبرئیل آنجا مگس ران آمده.
خاقانی.
حوروشی را چو مور زیر لگد کشته ای پس پر طاوس را کرده مگس ران او.
خاقانی.
مصطفی پیش خلایق فکندخوان کرم که مگس ران وی از شهپر عنقا بینند.
خاقانی.
خوان غم را پر طاوس مگس ران به چه کاربند آن مائده آرای بطر بگشایید.
خاقانی.
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بودشهپر جبرئیل مگس رانت آرزوست.
سعدی.
نفع عامه عامه را اولی است آری دنب خرخوش مگس رانی است لیکن کون خر را درخور است.
جامی.
جلوه رنگین نداردعاقبت هشیار باش شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند.
صائب ( از آنندراج ).
تا به شهد دل ما مهر بتان ننشیندآمد و رفت نفسهاست مگس رانی چند.
میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).
به زلفش لعل نوشین بی خطر بودمگس ران خط از تنگ شکر بود.
محسن تأثیر ( از آنندراج ).
و رجوع به مگس پران ( معنی دوم ) شود.- مگس ران حنابسته ؛ مگس رانی که از موی دم اسب سازند و آن را سرخ کنند مثل دم اسب. ( آنندراج ) :
ریخته از هر طرفی دسته ای
همچو مگس ران حنابسته ای.
میریحیی شیرازی ( از آنندراج ).
- مگس ران کردن ؛ مگس ران ساختن : مگس ران کردن از شهپر طاوس
عجب زشت است بر طاوس زیبا.
خاقانی.
فرهنگ عمید
آلتی که با آن مگس ها را دور می کردند: حورفشی را چو مور زیر لگد کشته ای / پس پر طاووس را کرده مگس ران او (خاقانی: ۳۶۲ ).
پیشنهاد کاربران
مگس پراندن : کنایه از بیکاری و علافی
کلمات دیگر: