(اسم صفت ) ۱ - مشهور معروف شهرت یافته مشار بالبنان : انگشت نشان . ۲ - نابود محو .
انگشت کش
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
( ~. کِ ) (اِمف . ص مر. ) مشهور، معروف .
لغت نامه دهخدا
انگشت کش. [ اَ گ ُ ک َ / ک ِ ] ( ن مف مرکب ) انگشت نما. هر چیز آشکار و نمودار. نموده شده به انگشت. هر چیز مشهور و معروف بخصوص در بدی. ( ازناظم الاطباء ). آنچه به انگشت بنمایند او را و این ترجمه مشارالیه بالبنان است. ( آنندراج ) :
بختم انگشت کش است آوخ از آنک
هنر انگشت گزای است مرا.
و انگشت کش ولایتی بود...
این قصه چنین برد بپایان.
زخمی است کشنده زخم انگشت.
مه انگشت کش گشت زانگشت او.
تا که از دست دل انگشت کش عام شدم.
بختم انگشت کش است آوخ از آنک
هنر انگشت گزای است مرا.
خاقانی.
لیلی که به خوبی آیتی بودو انگشت کش ولایتی بود...
نظامی.
انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد بپایان.
نظامی.
انگشت کش زمانه اش کشت زخمی است کشنده زخم انگشت.
نظامی.
ستون شد خردمند از پشت اومه انگشت کش گشت زانگشت او.
نظامی.
میروم بیخود و با خود ز حیا می گویم تا که از دست دل انگشت کش عام شدم.
نزاری قهستانی ( از آنندراج ).
- انگشت کش خوبان جهان ؛ از اسمای معشوق است. ( آنندراج ).فرهنگ عمید
= انگشت نما
انگشتنما#NAME?
کلمات دیگر: