( مصدر ) ۱ - تائسف خوردن پشیمان شدن . ۲ - حیرت داشتن متعجب شدن .
انگشت گزیدن
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
(اَ گُ. گَ دَ )(مص ل . )۱ - تأسف خوردن ، حسرت خوردن . ۲ - حیرت داشتن .
لغت نامه دهخدا
انگشت گزیدن. [ اَ گ ُ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از تأسف و پشیمانی و ندامت و حیرت باشد. ( برهان قاطع ) ( از انجمن آرا ) ( از مؤید الفضلاء ). تأسف و پشیمانی و حیرت داشتن. ( ناظم الاطباء ). بتعجب یا از پشیمانی بدندان گرفتن انگشت. ( یادداشت مؤلف ) :
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده است.
زانکه جان اینجاست بیجان میروم.
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده.
چو شمع میگزم انگشت زینهارخجل.
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده است.
امیر معزی.
عقل هم انگشت خود رامی گزدزانکه جان اینجاست بیجان میروم.
مولوی ( از انجمن آرا ).
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده.
سعدی.
بزیر تیغ تو از شرم ناشکیبایی چو شمع میگزم انگشت زینهارخجل.
سعدی ( از آنندراج ).
کلمات دیگر: