بن عبید شاعری از عربان بوده است
خضل
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
خضل. [خ َ ] ( ع اِ ) مروارید. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس )( از لسان العرب ). || مروارید صاف. || نوعی از مهره. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ).
خضل. [ خ َ ض َ ] ( ع اِ ) خضل. ( منتهی الارب ). رجوع به خَضل در این لغت نامه شود. || ( مص ) طراوت ناک گردیدن. || تر شدن به آب. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( ع ص ) طراوت ناک. || تر. غیرخشک. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
- شواء خضل ؛ کباب تازه که چیزی از آن می چکد. ( منتهی الارب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( اِخ ) ابن سلمه. شاعری از عربان بوده است. ( منتهی الارب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( اِخ ) ابن عبید. شاعری از عربان بوده است. ( منتهی الارب ).
خضل. [ خ َ ض َ ] ( ع اِ ) خضل. ( منتهی الارب ). رجوع به خَضل در این لغت نامه شود. || ( مص ) طراوت ناک گردیدن. || تر شدن به آب. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( ع ص ) طراوت ناک. || تر. غیرخشک. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
- شواء خضل ؛ کباب تازه که چیزی از آن می چکد. ( منتهی الارب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( اِخ ) ابن سلمه. شاعری از عربان بوده است. ( منتهی الارب ).
خضل. [ خ َ ض ِ ] ( اِخ ) ابن عبید. شاعری از عربان بوده است. ( منتهی الارب ).
خضل . [ خ َ ض َ ] (ع اِ) خضل . (منتهی الارب ). رجوع به خَضل در این لغت نامه شود. || (مص ) طراوت ناک گردیدن . || تر شدن به آب . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خضل . [ خ َ ض ِ ] (اِخ ) ابن سلمه . شاعری از عربان بوده است . (منتهی الارب ).
خضل . [ خ َ ض ِ ] (اِخ ) ابن عبید. شاعری از عربان بوده است . (منتهی الارب ).
خضل . [ خ َ ض ِ ] (ع ص ) طراوت ناک . || تر. غیرخشک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
- شواء خضل ؛ کباب تازه که چیزی از آن می چکد. (منتهی الارب ).
خضل . [خ َ ] (ع اِ) مروارید. (منتهی الارب ) (از تاج العروس )(از لسان العرب ). || مروارید صاف . || نوعی از مهره . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ).
کلمات دیگر: