زشت خو، بدنهاد
دژخیمان
پیشنهاد کاربران
جلادان - بدسرشتان - بد ذاتان
متجاوزان که از پشت خنجر میکشند
خیانت کردن . خنجر کشیدن
[ادبی] 1. کسی که کارش کشتن محکومان به اعدام است. <دژخیم سر اورا از تن جدا کرد>2. [مجازی]شخص بسیار بی رحم وآزار دهنده. <او یک دژخیم به تمام معنا بود. >
انسان های زشت خو
دشمنان
دژخیمان : بیرحمها . قساوت وسختی دل . بی مهر وعاطفه . بدخواهان . بدسرشتان . دشمنان . بدنهاد . جلادان وقاتلان
دژخیم
لغت نامه دهخدا
دژخیم . [ دُ ] ( ص مرکب ) ( از : دژ، به معنی بد و زشت و درشت خیم ، به معنی خوی و خلق ) بدخوی و بدطبیعت و بدروی . ( برهان ) . بدخصلت و زشت خو. ( غیاث ) . بدخوی . بدخو. بدطبع. ( نسخه ای از لغت فرس اسدی ) :
چنین گفت دژخیم نر اژدها
که از چنگ من کس نیابد رها.
فردوسی .
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین نغزکاری مراست .
فردوسی .
چو تیغش به رستم نیامد بکار
برآشفت دژخیم با روزگار.
فردوسی .
کجا جای دیوان دژخیم بود
کزآن جایگه دیو را بیم بود.
فردوسی .
بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره برو بر همه لشکرش .
فردوسی .
بدل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از رازم آگه شود بیم نیست .
اسدی .
یکی دیو دژخیم چون منهراس
ببست و جهان کرد ازاو بی هراس .
اسدی .
- دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه . دژخیمه رنگ :
همان اهرمن روی دژخیم رنگ
درآمد چو پیلان جنگی به جنگ .
نظامی .
- دژخیم گشتن ؛ خشمگین شدن :
چنان مهربان بود دژخیم گشت
وز او شهر ایران پر از بیم گشت .
فردوسی .
|| زندانبان و قلعه بان و نگاهبان . ( برهان ) . || جلاد و خونی . ( برهان ) . میرغضب . سیاف . روزبان . ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . قتال را به استعارت دژخیم گفتند. جلاد. ( لغت فرس اسدی ) :
به دژخیم فرمود تا گردنش
زند پس به آتش بسوزد تنش .
فردوسی .
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندرآویز و برتاب روی .
فردوسی .
به دژخیم فرمود تاتیغ تیز
کشیده بیامد دلی پرستیز.
فردوسی .
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد تنش را کند ریزه ریز.
فردوسی .
به دژخیم فرمود کو را بیار
بدان تا بیاموزمش کارزار.
فردوسی .
برآشفت از آن پس به دژخیم گفت
که این هر دو راخاک باید نهفت .
فردوسی .
پس به دژخیم خونیان دادم
سوی زندان خود فرستادم .
نظامی .
چو دانست خسرو که دژخیم او
گریزان شد از فر دیهیم او.
نظامی .
یکی آنکه در لشکرم وقت پاس
ز دژخیم ترسم که آید هراس .
نظامی .
|| بخیل و خسیس و لئیم . ( برهان ) . تنگ حال و بخیل . ( شرفنامه ٔ منیری ) .
لغت نامه دهخدا
دژخیم . [ دُ ] ( ص مرکب ) ( از : دژ، به معنی بد و زشت و درشت خیم ، به معنی خوی و خلق ) بدخوی و بدطبیعت و بدروی . ( برهان ) . بدخصلت و زشت خو. ( غیاث ) . بدخوی . بدخو. بدطبع. ( نسخه ای از لغت فرس اسدی ) :
چنین گفت دژخیم نر اژدها
که از چنگ من کس نیابد رها.
فردوسی .
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین نغزکاری مراست .
فردوسی .
چو تیغش به رستم نیامد بکار
برآشفت دژخیم با روزگار.
فردوسی .
کجا جای دیوان دژخیم بود
کزآن جایگه دیو را بیم بود.
فردوسی .
بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره برو بر همه لشکرش .
فردوسی .
بدل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از رازم آگه شود بیم نیست .
اسدی .
یکی دیو دژخیم چون منهراس
ببست و جهان کرد ازاو بی هراس .
اسدی .
- دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه . دژخیمه رنگ :
همان اهرمن روی دژخیم رنگ
درآمد چو پیلان جنگی به جنگ .
نظامی .
- دژخیم گشتن ؛ خشمگین شدن :
چنان مهربان بود دژخیم گشت
وز او شهر ایران پر از بیم گشت .
فردوسی .
|| زندانبان و قلعه بان و نگاهبان . ( برهان ) . || جلاد و خونی . ( برهان ) . میرغضب . سیاف . روزبان . ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . قتال را به استعارت دژخیم گفتند. جلاد. ( لغت فرس اسدی ) :
به دژخیم فرمود تا گردنش
زند پس به آتش بسوزد تنش .
فردوسی .
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندرآویز و برتاب روی .
فردوسی .
به دژخیم فرمود تاتیغ تیز
کشیده بیامد دلی پرستیز.
فردوسی .
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد تنش را کند ریزه ریز.
فردوسی .
به دژخیم فرمود کو را بیار
بدان تا بیاموزمش کارزار.
فردوسی .
برآشفت از آن پس به دژخیم گفت
که این هر دو راخاک باید نهفت .
فردوسی .
پس به دژخیم خونیان دادم
سوی زندان خود فرستادم .
نظامی .
چو دانست خسرو که دژخیم او
گریزان شد از فر دیهیم او.
نظامی .
یکی آنکه در لشکرم وقت پاس
ز دژخیم ترسم که آید هراس .
نظامی .
|| بخیل و خسیس و لئیم . ( برهان ) . تنگ حال و بخیل . ( شرفنامه ٔ منیری ) .
دشمن، ، ، ، ، ، من یقین دارم ابر دژخیمان شما ، ، نباشد چیزی جز ضعف ایمان شما
دشمنان ، حریفان
دشمن، خیانت کار
دشمنان
متجاوزان
متجاوزان
دژخیم. [ دُ ] ( ص مرکب ) ( از : دژ، به معنی بد و زشت و درشت خیم، به معنی خوی و خلق ) بدخوی و بدطبیعت و بدروی. ( برهان ) . بدخصلت و زشت خو. ( غیاث ) . بدخوی. بدخو. بدطبع. ( نسخه ای از لغت فرس اسدی ) :
چنین گفت دژخیم نر اژدها
که از چنگ من کس نیابد رها.
فردوسی.
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین نغزکاری مراست.
فردوسی.
چو تیغش به رستم نیامد بکار
برآشفت دژخیم با روزگار.
فردوسی.
کجا جای دیوان دژخیم بود
کزآن جایگه دیو را بیم بود.
فردوسی.
بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره برو بر همه لشکرش.
فردوسی.
بدل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از رازم آگه شود بیم نیست.
اسدی.
یکی دیو دژخیم چون منهراس
ببست و جهان کرد ازاو بی هراس.
اسدی.
- دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه. دژخیمه رنگ :
همان اهرمن روی دژخیم رنگ
درآمد چو پیلان جنگی به جنگ.
نظامی.
- دژخیم گشتن ؛ خشمگین شدن :
چنان مهربان بود دژخیم گشت
وز او شهر ایران پر از بیم گشت.
فردوسی.
|| زندانبان و قلعه بان و نگاهبان. ( برهان ) . || جلاد و خونی. ( برهان ) . میرغضب. سیاف. روزبان. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . قتال را به استعارت دژخیم گفتند. جلاد. ( لغت فرس اسدی ) :
به دژخیم فرمود تا گردنش
زند پس به آتش بسوزد تنش.
فردوسی.
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندرآویز و برتاب روی.
فردوسی.
به دژخیم فرمود تاتیغ تیز
کشیده بیامد دلی پرستیز.
فردوسی.
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد تنش را کند ریزه ریز.
فردوسی.
به دژخیم فرمود کو را بیار
بدان تا بیاموزمش کارزار.
چنین گفت دژخیم نر اژدها
که از چنگ من کس نیابد رها.
فردوسی.
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین نغزکاری مراست.
فردوسی.
چو تیغش به رستم نیامد بکار
برآشفت دژخیم با روزگار.
فردوسی.
کجا جای دیوان دژخیم بود
کزآن جایگه دیو را بیم بود.
فردوسی.
بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره برو بر همه لشکرش.
فردوسی.
بدل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از رازم آگه شود بیم نیست.
اسدی.
یکی دیو دژخیم چون منهراس
ببست و جهان کرد ازاو بی هراس.
اسدی.
- دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه. دژخیمه رنگ :
همان اهرمن روی دژخیم رنگ
درآمد چو پیلان جنگی به جنگ.
نظامی.
- دژخیم گشتن ؛ خشمگین شدن :
چنان مهربان بود دژخیم گشت
وز او شهر ایران پر از بیم گشت.
فردوسی.
|| زندانبان و قلعه بان و نگاهبان. ( برهان ) . || جلاد و خونی. ( برهان ) . میرغضب. سیاف. روزبان. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) . قتال را به استعارت دژخیم گفتند. جلاد. ( لغت فرس اسدی ) :
به دژخیم فرمود تا گردنش
زند پس به آتش بسوزد تنش.
فردوسی.
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندرآویز و برتاب روی.
فردوسی.
به دژخیم فرمود تاتیغ تیز
کشیده بیامد دلی پرستیز.
فردوسی.
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد تنش را کند ریزه ریز.
فردوسی.
به دژخیم فرمود کو را بیار
بدان تا بیاموزمش کارزار.
دژخیمان : دشمن
بد خلق و خو - دشمن - زشت خو - خنجر کشیدن
خنجر زدن از پشت، خیانت کردن. 🗡️
مذسی بابت پیشنهاد های خوبتون
موکلان عقوبت ؛ مأموران شکنجه و تعذیب : موکلان عقوبت در او آویختند. ( گلستان ) .
دژخیمان در کتاب فارسی ششم به معنی ( دشمنان ) نوشته شده است
در درس بخوان و بیندیش تند گویان یعنی زندان بتن
دژخیمان = دشمنان
کلمات دیگر: