کلمه جو
صفحه اصلی

معنی کردن


برابر پارسی : چمیدن

فارسی به عربی

عرف

مترادف و متضاد

explain (فعل)
تصریح کردن، روشن کردن، فهماندن، توضیح دادن، تعبیر کردن، معنی کردن، شرح دادن، با توضیح روشن کردن، مطلبی را فهماندن

define (فعل)
معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، محدود کردن، مشخص کردن، متصف کردن، تعریف کردن، معنی کردن

signify (فعل)
حاکی بودن از، دلالت کردن بر، معنی کردن، باشاره فهماندن، معنی بخشیدن

interpret (فعل)
درک کردن، تفسیر کردن، معنی کردن، ترجمه کردن، ترجمه شفاهی کردن

translate (فعل)
بر گرداندن، تفسیر کردن، معنی کردن، ترجمه کردن

denote (فعل)
معنی کردن، علامت گذاردن

give the meaning (فعل)
معنی کردن

فرهنگ فارسی

به عبارتی دیگر یا زبانی دیگر بدل کردن عبارتی یا زبانی را برای فهم مخاطب .

لغت نامه دهخدا

معنی کردن. [ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) به عبارتی دیگر یا زبانی دیگر بدل کردن عبارتی یا زبانی را برای فهم مخاطب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

پیشنهاد کاربران

افتظاه بود
بدم امد


کلمات دیگر: