بیهوده گوی . بذی . بذی اللسان . هزال . هذار . یافه گوی . یاوه درای .
بیهده گوی
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بیهده گوی. [ هَُ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بیهوده گوی. بَذی . بذی اللسان. هزال. هذار. یافه گوی. یاوه درای :
خاقانی اگر بیهده گفت از سر مستی
مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم.
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول.
خاقانی اگر بیهده گفت از سر مستی
مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم.
خاقانی.
من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول.
سعدی.
رجوع به بیهوده گوی شود.کلمات دیگر: