بیوباردن. [ ی َ / یُو دَ ] ( مص ) بلع کردن. اوباریدن. رجوع به اوباردن و اوباریدن شود :
بدست ار بشمشیر بگذاردم
از آن به که ماهی بیوباردم.
بیوبارد این کشتی ما بدم.
ماریست که خشک و تر بیوبارد.
یکدگر را همی بیوبارند.
گر صغار آید یا نیز کبار آید.
بیوبارد ترا چون او از این سفلی علا یابی.
بدست ار بشمشیر بگذاردم
از آن به که ماهی بیوباردم.
رودکی.
بود نیز چندانکه بی رنج و غم بیوبارد این کشتی ما بدم.
اسدی.
ایمن مشو از زمانه ایرا کوماریست که خشک و تر بیوبارد.
ناصرخسرو.
همچو ماهی یکی گروه از حرص یکدگر را همی بیوبارند.
ناصرخسرو.
هر که پیش آیدش از خلق بیوباردگر صغار آید یا نیز کبار آید.
ناصرخسرو.
گر آن ماهی که یونس را بیوبارید در دریابیوبارد ترا چون او از این سفلی علا یابی.
سنائی.