کلمه جو
صفحه اصلی

بیوع

لغت نامه دهخدا

بیوع. [ ب ُ ] ( از ع ، اِ ) ج ِ بیع. ( این جمع در فرهنگهای معتبر عربی دیده نشد ) :
در بیوع آن کن تو از خوف غرار
کز رسول آموخت سه روز اختیار.
مولوی.
و رجوع به بیع شود.

بیوع. [ ب َ ] ( ع ص ) رجل بیوع و بیع؛ نیک فروشنده. ( لسان العرب ). رجوع به بیع شود.

بیوع . [ ب َ ] (ع ص ) رجل بیوع و بیع؛ نیک فروشنده . (لسان العرب ). رجوع به بیع شود.


بیوع . [ ب ُ ] (از ع ، اِ) ج ِ بیع. (این جمع در فرهنگهای معتبر عربی دیده نشد) :
در بیوع آن کن تو از خوف غرار
کز رسول آموخت سه روز اختیار.

مولوی .


و رجوع به بیع شود.


کلمات دیگر: