کلمه جو
صفحه اصلی

اصرم

فرهنگ فارسی

مردی که کنارگوشش بریده شده باشد، مونث آن صرمائ، ونیزاصرم: مردفقیروبدحال وبسیارعیال
ابن غیاث . ابو غیاث . تابعی است اصرم ابن غیاث خراسانی نیشابوری از مقاتل بن حیان روایت کرد احمد و بخاری و رازی و دار قطنی گفتند : حدیث وی منکر بود و نسایی گفت : حدیث او متروک است .

لغت نامه دهخدا

اصرم. [ اَ رَ ] ( ع ص ) مرد محتاج بسیارعیال. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). مُصْرِم. فقیربسیارعیال. ( تاج العروس ). فقیر بدحال بسیارعیال. ( قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ). || آنکه کناره دو گوش وی بریده شده باشد. ( از اقرب الموارد ) ( قطرالمحیط ). مؤنث : صَرْماء. ج ، صُرْم. ( از المنجد ).

اصرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) چنانکه در داستانهای مربوط به دیدار حضرت موسی ( ع ) و خضر آورده اند صریم و اصرم نام دو یتیم بوده است که خضر ( ع ) هنگامی که در بیرون دیهی به عمارت دیواری پرداخت علت آنرا به موسی ( ع ) چنین بازگفت : سبب عمارت دیوار آن بود که زیر آن گنجی بود که ازآن ِ دو یتیم بود نام آن دو یتیم یکی صریم و یکی اصرم بوده. ( از تاریخ گزیده ص 48 ).

اصرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) برخی آنرا تصحیف کرده اند و اصل آن صرم است که لقب ابن سعیدبن یربوع مخزومی است. ( از الاصابه ج 1 ص 129 ). و رجوع به صرم شود.

اصرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) رجوع به اسرم در همین لغت نامه و فهرست ترجمه سفرنامه مازندران و استراباد رابینو شود.

اصرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) ابن حوشب ابوهشام قاضی همدان ، هالک بود از زیادبن سعد و قرةبن خالد روایت کرد. یحیی گوید کذاب خبیثی است و بخاری و مسلم و نسایی گفته اند: حدیث او متروک است. و دارقطنی حدیث وی را منکر دانسته است و سعدی گوید در همدان بسال 202 هَ. ق. از وی حدیث نوشتم ولی ضعیف است. ( از لسان المیزان ج 1 ). و رجوع به ص 461 همان جلد و ابوهشام در همین لغت نامه شود.

اصرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) ابن عبدالحمید یا اصرم بن حمید. از شاعران عرب معاصر هارون الرشید بود که در سال 170 هَ. ق. از طرف هارون به حکومت سیستان تعیین گردید. و صاحب تاریخ سیستان ذیل عنوان نشستن هرون الرشید به خلافت درباره شوریدن مردم سیستان بر کثیربن سالم و گریختن وی از سیستان آرد: «پس سیستان بشورید بر کثیربن سالم... ده روز مانده بود از جمادی الاولی سنه ٔسبعین و مائة ( 170 هَ. ق. ). پس هرون الرشید عهد سیستان و خراسان سوی فضل بن سلیمان فرستاد و فضل بن سلیمان اصرم بن عبدالحمید [ را ] سیستان داد و اصرم ، حمیدبن عبدالحمید را برادر خویش را به خلافت خویش به سیستان فرستاد و اندرآمد روز آدینه هفت روز مانده از جمادی الاولی سنه سبعین و مائة، پس از آن به سه روز که کثیربن سالم به بغداد شد باز اصرم بن عبدالحمید بر اثر برادر بیامد و روزگاری اینجا به سیستان بود و نیکویی کرد تا باز رشید عبداﷲبن حمید را از جهت خویش به سیستان فرستاد». ( تاریخ سیستان چ بهار ص 152 ). و در صفحه 155 آرد: باز ولایت علی بن عیسی ، اصرم بن عبدالحمید را به سیستان فرستاد دیگرراه ، و همام بن سلمة با او باخراج هم اندر این سال که یاد کردیم ( سال 181 هَ. ق. )، چون اصرم به سیستان آمد علتی صعب او را پیش آمد و همام بن سلمة را خلیفت کرد که شهر نگاه دارد و خود فرمان یافت - انتهی. و سیوطی آرد: صولی از محمدبن عمر خبری تخریج کرده و گفته است : اصرم بن حمید بر مأمون داخل شد و معتصم نیز در نزد وی بود. مأمون گفت : ای اصرم من و برادرم را وصف کن ولی هیچیک از ما رابر دیگری برتری مده. اصرم پس از اندکی انشاد کرد:

اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن حوشب ابوهشام قاضی همدان ، هالک بود از زیادبن سعد و قرةبن خالد روایت کرد. یحیی گوید کذاب خبیثی است و بخاری و مسلم و نسایی گفته اند: حدیث او متروک است . و دارقطنی حدیث وی را منکر دانسته است و سعدی گوید در همدان بسال 202 هَ . ق . از وی حدیث نوشتم ولی ضعیف است . (از لسان المیزان ج 1). و رجوع به ص 461 همان جلد و ابوهشام در همین لغت نامه شود.


اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن عبدالحمید یا اصرم بن حمید. از شاعران عرب معاصر هارون الرشید بود که در سال 170 هَ . ق . از طرف هارون به حکومت سیستان تعیین گردید. و صاحب تاریخ سیستان ذیل عنوان نشستن هرون الرشید به خلافت درباره ٔ شوریدن مردم سیستان بر کثیربن سالم و گریختن وی از سیستان آرد: «پس سیستان بشورید بر کثیربن سالم ... ده روز مانده بود از جمادی الاولی سنه ٔسبعین و مائة (170 هَ . ق .). پس هرون الرشید عهد سیستان و خراسان سوی فضل بن سلیمان فرستاد و فضل بن سلیمان اصرم بن عبدالحمید [ را ] سیستان داد و اصرم ، حمیدبن عبدالحمید را برادر خویش را به خلافت خویش به سیستان فرستاد و اندرآمد روز آدینه هفت روز مانده از جمادی الاولی سنه ٔ سبعین و مائة، پس از آن به سه روز که کثیربن سالم به بغداد شد باز اصرم بن عبدالحمید بر اثر برادر بیامد و روزگاری اینجا به سیستان بود و نیکویی کرد تا باز رشید عبداﷲبن حمید را از جهت خویش به سیستان فرستاد». (تاریخ سیستان چ بهار ص 152). و در صفحه ٔ 155 آرد: باز ولایت علی بن عیسی ، اصرم بن عبدالحمید را به سیستان فرستاد دیگرراه ، و همام بن سلمة با او باخراج هم اندر این سال که یاد کردیم (سال 181 هَ . ق .)، چون اصرم به سیستان آمد علتی صعب او را پیش آمد و همام بن سلمة را خلیفت کرد که شهر نگاه دارد و خود فرمان یافت - انتهی . و سیوطی آرد: صولی از محمدبن عمر خبری تخریج کرده و گفته است : اصرم بن حمید بر مأمون داخل شد و معتصم نیز در نزد وی بود. مأمون گفت : ای اصرم من و برادرم را وصف کن ولی هیچیک از ما رابر دیگری برتری مده . اصرم پس از اندکی انشاد کرد:
رأیت سفینةً تجری ببحر
الی بحرین دونهما البحور
الی ملکین ضؤهما جمیعاً
سواء حار دونهما البصیر
کلا الملکین یشبه ذاک هذا
و ذاهذا و ذاک و ذا امیر
فان یک ذاک ذا و ذاک هذا (کذا)
فلی فی ذا و ذاک معاً سرور
رواق المجد ممدود علی ذا
و هذا وجهه بدر منیر.

(از تاریخ الخلفا ص 218).


و رجوع به اصرم بن حمید شود.

اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن غیاث ، ابوغیاث .تابعی است . (منتهی الارب ). اصرم بن غیاث خراسانی نیشابوری از مقاتل بن حیان روایت کرد، احمد و بخاری و رازی و دارقطنی گفتند: حدیث وی منکر بود، و نسایی گفت : حدیث او متروک است . (از لسان المیزان ج 1). و رجوع به ص 463 همان جلد و سیرة عمربن عبدالعزیز ص 124 شود.


اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) برخی آنرا تصحیف کرده اند و اصل آن صرم است که لقب ابن سعیدبن یربوع مخزومی است . (از الاصابه ج 1 ص 129). و رجوع به صرم شود.


اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) چنانکه در داستانهای مربوط به دیدار حضرت موسی (ع ) و خضر آورده اند صریم و اصرم نام دو یتیم بوده است که خضر (ع ) هنگامی که در بیرون دیهی به عمارت دیواری پرداخت علت آنرا به موسی (ع ) چنین بازگفت : سبب عمارت دیوار آن بود که زیر آن گنجی بود که ازآن ِ دو یتیم بود نام آن دو یتیم یکی صریم و یکی اصرم بوده . (از تاریخ گزیده ص 48).


اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) رجوع به اسرم در همین لغت نامه و فهرست ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو شود.


اصرم . [ اَ رَ ] (ع ص ) مرد محتاج بسیارعیال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مُصْرِم . فقیربسیارعیال . (تاج العروس ). فقیر بدحال بسیارعیال . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || آنکه کناره ٔ دو گوش وی بریده شده باشد. (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط). مؤنث : صَرْماء. ج ، صُرْم . (از المنجد).



کلمات دیگر: