کلمه جو
صفحه اصلی

مقتصر

فرهنگ فارسی

بسنده کننده و نگذرنده از چیزی

لغت نامه دهخدا

مقتصر. [ م ُ ت َ ص َ ] (ع ص ) کوتاه . مختصر. مجمل . (از ناظم الاطباء).


مقتصر. [ م ُ ت َ ص َ ] ( ع ص ) کوتاه. مختصر. مجمل. ( از ناظم الاطباء ).

مقتصر. [ م ُ ت َ ص ِ ] ( ع ص ) بسنده کننده و نگذرنده از چیزی. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). آنکه پسند می کند چیزی را و خشنود است از آن و نمی گذرد از آن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به اقتصار شود.
- مقتصر علی ازار ؛ خشنود است از ازار که می پوشاند برهنگی را. ( ناظم الاطباء ).

مقتصر. [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) بسنده کننده و نگذرنده از چیزی . (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). آنکه پسند می کند چیزی را و خشنود است از آن و نمی گذرد از آن . (ناظم الاطباء). رجوع به اقتصار شود.
- مقتصر علی ازار ؛ خشنود است از ازار که می پوشاند برهنگی را. (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: