اگرچند
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
هر چند اگر چه : (پس ... در یابد عقل و بشناسد چیز را اگر چند از او دور بود. )
لغت نامه دهخدا
اگرچند. [ اَ گ َ چ َ ] ( حرف ربط مرکب ) مرکب از «اگر» و «چند». ( مؤید الفضلاء ). کلمه شرط و علاقه. ( ناظم الاطباء ) :
اگرچند جان و تن ما گدازی
وگر چند دین و دل ما ستانی.
اگرچند خوب است بر کف گهر
چو او را به رشته کشی خوبتر.
اگرچند دندانش سندان بود.
اگرچند بودش دل پرستیز.
اگرچند ازو رنجت آید بسر.
اگرچند بسیار باشد سپاه.
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز.
اگرچند ما را همی بگذرانی.
اگرچند از دست خود برپرانی.
هم او بردباراست از هر کسی
کشد بار اگرچند بارش بسی.
باز اگرچند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند.
اگرچند بی دست و پایند و زور.
نتوان دید در آئینه که نورانی نیست.
- وگرچند ؛ و اگر چند. و اگر چه. ولو. ( از یادداشت مؤلف ) :
پرستارزاده نیاید بکار
وگرچند باشد پدر شهریار.
وگرچند بودی نژادش درست.
اگرچند جان و تن ما گدازی
وگر چند دین و دل ما ستانی.
منوچهری.
|| به معنی هرچند وچندان نیز می باشد. ( هفت قلزم ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ). به تخفیف ارچند و گرچند نیز آید به معنی هرچند. اگرچه. ( فرهنگ فارسی معین ). به +معنی هرچند باشد. ( لغت فرس اسدی ). به معنی اگرچه است. ( انجمن آرا ) ( از آنندراج ) ( از مؤید الفضلاء ) : اگرچند خوب است بر کف گهر
چو او را به رشته کشی خوبتر.
ابوشکور بلخی.
گرفتار فرمان یزدان بوداگرچند دندانش سندان بود.
فردوسی.
بگفت این و بنهاد رخ بر گریزاگرچند بودش دل پرستیز.
فردوسی.
میازار هرگز روان پدراگرچند ازو رنجت آید بسر.
فردوسی.
بیایند و ماند تهی قلبگاه اگرچند بسیار باشد سپاه.
فردوسی.
اگرچندت اندیشه گردد درازهم از پاک یزدان نه ای بی نیاز.
فردوسی.
بناچار یکروز هم بگذری تواگرچند ما را همی بگذرانی.
منوچهری.
من ایدون چو بازم که زی تو شتابم اگرچند از دست خود برپرانی.
منوچهری.
اگرچند کار ما را برآمد و چند لشکر وی را بشکستیم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 598 ).هم او بردباراست از هر کسی
کشد بار اگرچند بارش بسی.
اسدی.
مردم اگرچند با شرف ، گرفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود. ( نوروزنامه ).باز اگرچند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند.
خاقانی.
مهیا کند روزی مار و موراگرچند بی دست و پایند و زور.
سعدی.
روی اگرچند پریچهره و زیبا باشدنتوان دید در آئینه که نورانی نیست.
سعدی.
پس... دریابد عقل و بشناسدچیز را اگرچند از او دور بود. ( مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اگرچه شود.- وگرچند ؛ و اگر چند. و اگر چه. ولو. ( از یادداشت مؤلف ) :
پرستارزاده نیاید بکار
وگرچند باشد پدر شهریار.
فردوسی.
کس از بندگان تاج شاهی نجست وگرچند بودی نژادش درست.
فردوسی.
اگرچند. [ اَ گ َ چ َ ] (حرف ربط مرکب ) مرکب از «اگر» و «چند». (مؤید الفضلاء). کلمه ٔ شرط و علاقه . (ناظم الاطباء) :
اگرچند جان و تن ما گدازی
وگر چند دین و دل ما ستانی .
|| به معنی هرچند وچندان نیز می باشد. (هفت قلزم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). به تخفیف ارچند و گرچند نیز آید به معنی هرچند. اگرچه . (فرهنگ فارسی معین ). به +معنی هرچند باشد. (لغت فرس اسدی ). به معنی اگرچه است . (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از مؤید الفضلاء) :
اگرچند خوب است بر کف گهر
چو او را به رشته کشی خوبتر.
گرفتار فرمان یزدان بود
اگرچند دندانش سندان بود.
بگفت این و بنهاد رخ بر گریز
اگرچند بودش دل پرستیز.
میازار هرگز روان پدر
اگرچند ازو رنجت آید بسر.
بیایند و ماند تهی قلبگاه
اگرچند بسیار باشد سپاه .
اگرچندت اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز.
بناچار یکروز هم بگذری تو
اگرچند ما را همی بگذرانی .
من ایدون چو بازم که زی تو شتابم
اگرچند از دست خود برپرانی .
اگرچند کار ما را برآمد و چند لشکر وی را بشکستیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 598).
هم او بردباراست از هر کسی
کشد بار اگرچند بارش بسی .
مردم اگرچند با شرف ، گرفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود. (نوروزنامه ).
باز اگرچند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند.
مهیا کند روزی مار و مور
اگرچند بی دست و پایند و زور.
روی اگرچند پریچهره و زیبا باشد
نتوان دید در آئینه که نورانی نیست .
پس ... دریابد عقل و بشناسدچیز را اگرچند از او دور بود. (مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اگرچه شود.
- وگرچند ؛ و اگر چند. و اگر چه . ولو. (از یادداشت مؤلف ) :
پرستارزاده نیاید بکار
وگرچند باشد پدر شهریار.
کس از بندگان تاج شاهی نجست
وگرچند بودی نژادش درست .
چو بهرام آن دیدننگ آمدش
وگرچند شاهی به چنگ آمدش .
نیارم کسی را همان بد به روی
وگرچند باشد دلم کینه جوی .
|| مخفف اگرچه اند. (از لغت فرس اسدی )(ناظم الاطباء).
اگرچند جان و تن ما گدازی
وگر چند دین و دل ما ستانی .
منوچهری .
|| به معنی هرچند وچندان نیز می باشد. (هفت قلزم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). به تخفیف ارچند و گرچند نیز آید به معنی هرچند. اگرچه . (فرهنگ فارسی معین ). به +معنی هرچند باشد. (لغت فرس اسدی ). به معنی اگرچه است . (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از مؤید الفضلاء) :
اگرچند خوب است بر کف گهر
چو او را به رشته کشی خوبتر.
ابوشکور بلخی .
گرفتار فرمان یزدان بود
اگرچند دندانش سندان بود.
فردوسی .
بگفت این و بنهاد رخ بر گریز
اگرچند بودش دل پرستیز.
فردوسی .
میازار هرگز روان پدر
اگرچند ازو رنجت آید بسر.
فردوسی .
بیایند و ماند تهی قلبگاه
اگرچند بسیار باشد سپاه .
فردوسی .
اگرچندت اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز.
فردوسی .
بناچار یکروز هم بگذری تو
اگرچند ما را همی بگذرانی .
منوچهری .
من ایدون چو بازم که زی تو شتابم
اگرچند از دست خود برپرانی .
منوچهری .
اگرچند کار ما را برآمد و چند لشکر وی را بشکستیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 598).
هم او بردباراست از هر کسی
کشد بار اگرچند بارش بسی .
اسدی .
مردم اگرچند با شرف ، گرفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود. (نوروزنامه ).
باز اگرچند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند.
خاقانی .
مهیا کند روزی مار و مور
اگرچند بی دست و پایند و زور.
سعدی .
روی اگرچند پریچهره و زیبا باشد
نتوان دید در آئینه که نورانی نیست .
سعدی .
پس ... دریابد عقل و بشناسدچیز را اگرچند از او دور بود. (مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اگرچه شود.
- وگرچند ؛ و اگر چند. و اگر چه . ولو. (از یادداشت مؤلف ) :
پرستارزاده نیاید بکار
وگرچند باشد پدر شهریار.
فردوسی .
کس از بندگان تاج شاهی نجست
وگرچند بودی نژادش درست .
فردوسی .
چو بهرام آن دیدننگ آمدش
وگرچند شاهی به چنگ آمدش .
فردوسی .
نیارم کسی را همان بد به روی
وگرچند باشد دلم کینه جوی .
فردوسی .
|| مخفف اگرچه اند. (از لغت فرس اسدی )(ناظم الاطباء).
کلمات دیگر: