کلمه جو
صفحه اصلی

مع


مترادف مع : با، معیت

متضاد مع : بدون، بی

عربی به فارسی

با , بوسيله , مخالف , بعوض , در ازاء , برخلا ف , بطرف , درجهت


مترادف و متضاد

با، معیت ≠ بدون، بی


فرهنگ فارسی

با، همراه، مع الاسف:دریغ، دردا، مع الوصف:بااین همه، بااینکه، معذلک:بااین، باوجوداین، معهذا:بااین، باوجوداین
با ( همراه ) .
وا به معنی با

فرهنگ معین

(مَ عَ ) [ ع . ] (حراض . ) با، همراه .

لغت نامه دهخدا

مع. [ م َع ع ] ( ع مص ) گداخته شدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد )؛ مع هذاالشحم و غیره معاً؛ گداخته شد این پیه و جز آن. ( ناظم الاطباء ).

مع. [ م َ ع َ ] ( ع حرف اضافه ) وا. ( ترجمان القرآن ). به معنی با، و آن اسم است زیرا تنوین می پذیرد و حرف جر بر آن داخل می شود و ساکن می گرددچنانکه گویند جاؤا معاً. و یا حرف خفض است و یا کلمه ای است که چیزی را به چیز دیگر ضمیمه می کند و اصل آن «معاً» است. و یا برای مصاحبت است و نیز به معنی «عند» آید، و گویند «کنا معاً» ای جمیعاً. ( از منتهی الارب ). یا که لفظی است به معنی همراهی و اسم جامد است از اسماء لازم الاضافه و آنچه بعضی مردم به جای «مع» «معه » به زیادت «ها» نویسند خطاست مگر آنکه آن را ضمیر مذکر واحد دانند و به ضم خوانند یا به وقف مظهرخوانند نه مختفی ( غیاث ) ( از آنندراج ). کلمه ای است که بعضی آن را اسم دانسته اند و بعضی حرف جر و استعمال می شود در ضم کردن چیزی به چیزی و بعضی گفته اند اگر بر آن حرف جر داخل شود اسم می باشد و الا حرف است و درسه معنی استعمال می گردد: اول در موضوع اجتماع به معنی «با» مانند واﷲ معکم یعنی خدا با شماست. دوم به معنی «در» می باشد و زمان اجتماع را می رساند مانند جئتک معالعصر یعنی آمدم ترا در زمان عصر. سوم به معنی نزد و مرادف «عند» می باشد مانند خرجنا معاً یعنی با هم و در یک زمان بیرون آمدیم و کنا معاً یعنی با هم بودیم و در یک جای بودیم و در این حال الف آن بدل از تنوین می باشد. و قولهم : افعل هذا مع هذا یعنی می کنم این کار را با آن کار یعنی همه را. ( ناظم الاطباء ).
- معالتأسف ؛ با دریغ. با درد. معالاسف. با اندوه. با پشیمانی.
- معالزمان ؛با زمان. تا زمان هست. همیشه. پیوسته : آن غمام عما قریب منجلی گردد، آفتاب مع الزمان ، در عقده ذنب نخواهد ماند... ( نفثة المصدور ).
علی الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت
حقیقت است که ذکرش معالزمان ماند.
سعدی.
- معالغرامه ؛ با غرامت. با تاوان.
- || با پشیمانی و رنج :
آن شب که در آن جناب میمون
با عیش چنان معالغرامه.
انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 720 ).
- معالقصه ؛ القصه. باری. فی الجمله. خلاصه. الحاصل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
به مشکو در نبود آن ماه رخسار
معالقصه به قصر آمد دگربار.
نظامی.

مع. [ م َ ع َ ] (ع حرف اضافه ) وا. (ترجمان القرآن ). به معنی با، و آن اسم است زیرا تنوین می پذیرد و حرف جر بر آن داخل می شود و ساکن می گرددچنانکه گویند جاؤا معاً. و یا حرف خفض است و یا کلمه ای است که چیزی را به چیز دیگر ضمیمه می کند و اصل آن «معاً» است . و یا برای مصاحبت است و نیز به معنی «عند» آید، و گویند «کنا معاً» ای جمیعاً. (از منتهی الارب ). یا که لفظی است به معنی همراهی و اسم جامد است از اسماء لازم الاضافه و آنچه بعضی مردم به جای «مع» «معه » به زیادت «ها» نویسند خطاست مگر آنکه آن را ضمیر مذکر واحد دانند و به ضم خوانند یا به وقف مظهرخوانند نه مختفی (غیاث ) (از آنندراج ). کلمه ای است که بعضی آن را اسم دانسته اند و بعضی حرف جر و استعمال می شود در ضم کردن چیزی به چیزی و بعضی گفته اند اگر بر آن حرف جر داخل شود اسم می باشد و الا حرف است و درسه معنی استعمال می گردد: اول در موضوع اجتماع به معنی «با» مانند واﷲ معکم یعنی خدا با شماست . دوم به معنی «در» می باشد و زمان اجتماع را می رساند مانند جئتک معالعصر یعنی آمدم ترا در زمان عصر. سوم به معنی نزد و مرادف «عند» می باشد مانند خرجنا معاً یعنی با هم و در یک زمان بیرون آمدیم و کنا معاً یعنی با هم بودیم و در یک جای بودیم و در این حال الف آن بدل از تنوین می باشد. و قولهم : افعل هذا مع هذا یعنی می کنم این کار را با آن کار یعنی همه را. (ناظم الاطباء).
- معالتأسف ؛ با دریغ. با درد. معالاسف . با اندوه . با پشیمانی .
- معالزمان ؛با زمان . تا زمان هست . همیشه . پیوسته : آن غمام عما قریب منجلی گردد، آفتاب مع الزمان ، در عقده ٔ ذنب نخواهد ماند... (نفثة المصدور).
علی الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت
حقیقت است که ذکرش معالزمان ماند.

سعدی .


- معالغرامه ؛ با غرامت . با تاوان .
- || با پشیمانی و رنج :
آن شب که در آن جناب میمون
با عیش چنان معالغرامه .

انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 720).


- معالقصه ؛ القصه . باری . فی الجمله . خلاصه . الحاصل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
به مشکو در نبود آن ماه رخسار
معالقصه به قصر آمد دگربار.

نظامی .


خواجه معالقصه که در بند ماست
گرچه خدا نیست خداوند ماست .

نظامی .


معالقصه چندی ببودم مقیم
به رنج و به راحت ، به امید و بیم .

سعدی .


معالقصه در بزم صاحب مدام
شب و روز خوش بودمی بر دوام .

نزاری قهستانی .


- معالواسطه ؛ با میانجی . مقابل بلاواسطه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنچه با واسطه انجام گیرد.
- معالوصف ؛ با این همه . با وصف این . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- || با آنکه ؛ با اینکه .
- مع ذلک ؛با این حال . با این همه . مع هذا : مع ذلک از روی انصاف چون انواع سخنان مردم همچون اصناف و طبقات خلق مختلف و متفاوت است ... (المعجم ).
- مع ذلک کله ؛ با همه ٔ این احوال . با وجود همه ٔ اینها.
- مع کردن ؛ همراه کردن . توأم کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مع ما ؛ با آنکه .باوجود اینکه : چون عبدالمطلب بمرد و صایت ها به عباس کرد مع ما که او کهتر بود به سال از یازده پسر که او را بودند. (کتاب النقض ص 544).
- معهذا ؛ با اینحال . با اینها. با وجود این : مع هذا شکست عظیم بر سپاه قزلباش افتاد. (عالم آرای عباسی ).

مع. [ م َع ع ] (ع مص ) گداخته شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)؛ مع هذاالشحم و غیره معاً؛ گداخته شد این پیه و جز آن . (ناظم الاطباء).


فرهنگ عمید

با، همراه.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی مَعَ: با
معنی مَا: نیست ، نه (مانند:مَا هَـٰذَا بَشَراً:این بشر نیست)- با همه ی (مانند :ضَاقَتْ عَلَیْکُمُ ﭐلْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ :زمین با همه ی فراخیش بر آنان تنگ شد) - تا وقتیکه (مانند:وَأَوْصَانِی بِـﭑلصَّلَوٰةِ وَﭐلزَّکَوٰةِ مَا دُمْتُ حَیّاً :مرا سفارش کرده به ن...
معنی طَّیْرِ: پرنده (گاهی که منظور از آن جنس پرندگان باشد با آن مانند صیغه جمع برخورد می شود مانند عبارت "وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ ﭐلْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَﭐلطَّیْرَ " )
معنی أَوْزَارِ: بارهای سنگین - گناهان("وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم میخوانند ، و در قرآن از گناهان ، هم به وزر تعبیر شده و فرموده : لیحملوا اوزارهم ک...
معنی أَوْزَارَهَا: بارهایش سنگینش("وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم میخوانند ، و در قرآن از گناهان ، هم به وزر تعبیر شده و فرموده : لیحملوا اوزارهم کاملة و ...
معنی أَوْزَارَهُمْ: بارهای سنگینشان - گناهانشان ("وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم میخوانند ، و در قرآن از گناهان ، هم به وزر تعبیر شده و فرموده : لیحملوا او...
معنی خَالِفِینَ: مخالفین (در جمله "فَـﭑقْعُدُواْ مَعَ ﭐلْخَالِفِینَ ":مقصود از خالفین آن افرادی هستند که طبعا از امر جهاد متخلفند ، و باید هم باشند ، مانند زنان و کودکان و بیماران و کسانی که در اعضای خود نقصی دارند . و بعضیها گفتهاند : مقصود از خالفین ، متخلفینی هستن...
معنی خَوَالِفِ: مخالفین (جمع خالف در جمله "رَضُواْ بِأَن یَکُونُواْ مَعَ ﭐلْخَوَالِفِ ":مقصود از خوالف آن افرادی هستند که طبعا از امر جهاد متخلفند ، و باید هم باشند ، مانند زنان و کودکان و بیماران و کسانی که در اعضای خود نقصی دارند . و بعضیها گفتهاند : مقصود از خوال...
معنی وَازِرَةٌ: کسی که سنگینی و باری بر دوش دارد - گناهکار ("وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم میخوانند ، و در قرآن از گناهان ، هم به وزر تعبیر شده و فرمو...
معنی وِزْرَ: سنگینی و بار - گناه ("وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم میخوانند ، و در قرآن از گناهان ، هم به وزر تعبیر شده و فرموده : لیحملوا اوزارهم کا...
معنی وِزْرَکَ: بار سنگینت ( وضع وزر در عبارت "وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ "به معنای از بین بردن سنگینی باری است، که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلّم احساسش میکرد."وَزَر" به پناهگاهی در کوه می گویند و به مناسبت سنگینی کوه به ثقل و بار "وزْر" می گویند و به همین جهت گنا...
ریشه کلمه:
مع (۱۶۴ بار)

مع به قول مشهور اسم است به دلیل دخول تنوین در «معاً» و به قولی حرف جر است. و آن دلالت بر اجتماع دارد خواه اجتماع در مکان باشد مثل «هُما مَعاً فَی الدَّارِ» و خواه در زمان مثل «هُما وُلِدا مَعاً» آن دو با هم زائیده شدند. و خواه در مقام مثل «هُما مَعاً فِی الْعُلُوِّ». ایضاً مفید معنی نصرت و یاری است، یاری شده همان مضاف الیه «مع» است چنانکه راغب می‏گوید مثل . یعنی محزون نباش خدا یار ماست . خدا یار آنان است که تقوا کرده و آنانکه نیکوکارانند. و آن به لفظ «مَعَ - مَعَکَ - مَعَکُمْ - مَعَکُما - مَعَنا - مَعَهُ - مَعَها - مَعَهُمْ و مَعی» در قرآن مجید آمده است.

پیشنهاد کاربران

در عربی به معنای با


کلمات دیگر: