بافی
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بافی . (اِخ ) دهی است از دهستان انگهران بخش کهنوج شهرستان جیرفت که در 211 هزارگزی جنوب کهنوج و 5 هزارگزی شمال خاوری راه مالرو انگهران به میناب واقع است و 40 تن سکنه دارد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
علی بغداد معدن کل طیب
و مغنی نزهة المتنزهینا
سلام کلما جرحت بلحظ
عیون المشتهین المشتهینا
دخلنا کارهین لها فلما
الفناها خرجنا مکرهینا
و ماحب الدیاربها، ولکن
امرّ العیش فرقة من هوینا.
و هم گوید:
ثلاثة ما اجتمعن فی واحد
الا واسلمنه الی الاجل
ذل اغتراب وفاقة و هوی
و کلها سابق علی عجل .
(از معجم البلدان ).
او بسیار بدیهه گوی و نیکو محضر بود روزی بدیدار یکی از دوستان خود رفت و وی را در خانه نیافت ، آنگاه این دو شعر را بدو نوشت :
کم حضرنا فلیس یقضی التلاقی
نسئل اﷲ خیر هذا الفراق
ان اغب لم تغب وان لم تغب غب
مت کان افتراقنا باتفاق .
(از ریحانة الادب ج 1 ص 136).
بافی. ( ص نسبی )منسوب به باف از قرای خوارزم. ( از معجم البلدان ).
بافی. ( اِخ ) عبداﷲبن محمدبن عیسی ، مکنی به ابومحمدبن الاسلمی ، معروف به ابن الاسلمیه. فقیه و ادیب و از اهل آندلس و از شهر الفرج معروف به وادی الحجاره بود، کتبی دارد، از آنجمله : تفقیه الطالبین ، والارشاد در اشربه و احکام آن. ( از الاعلام زرکلی ج 4ص 265 ). ابومحمد عبداﷲبن محمد بافی ادیب فقیه شافعی بود و بسال 398 هَ. ق. در بغداد درگذشت. ازو است :
علی بغداد معدن کل طیب
و مغنی نزهة المتنزهینا
سلام کلما جرحت بلحظ
عیون المشتهین المشتهینا
دخلنا کارهین لها فلما
الفناها خرجنا مکرهینا
و ماحب الدیاربها، ولکن
امرّ العیش فرقة من هوینا.
و هم گوید:
ثلاثة ما اجتمعن فی واحد
الا واسلمنه الی الاجل
ذل اغتراب وفاقة و هوی
و کلها سابق علی عجل.
کم حضرنا فلیس یقضی التلاقی
نسئل اﷲ خیر هذا الفراق
ان اغب لم تغب وان لم تغب غب
مت کان افتراقنا باتفاق.
بافی. ( اِخ ) دهی است از دهستان انگهران بخش کهنوج شهرستان جیرفت که در 211 هزارگزی جنوب کهنوج و 5 هزارگزی شمال خاوری راه مالرو انگهران به میناب واقع است و 40 تن سکنه دارد. ( فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8 ).
بافی . (حامص ) مخفف بافیدن صورت دیگر از بافتن . در ترکیبات چون : گیس بافی ، گیسوبافی . و نیز رجوع بشواهد بعد شود. || (اِ) بمعنی محل بافتن چون پارچه بافی . اما در هر دو معنی جز در ترکیب بکار نرودو جداگانه مورد استعمال ندارد. در ترکیبات افاده ٔ دو معنی کند، نخست معنای مصدری بافتن و دیگر معنای محل و موضع بافتن : بوریابافی . پارچه بافی . پیچه بافی . جاجیم بافی . جوراب بافی . چلواربافی . حریربافی . حصیربافی .دست بافی . روبنده بافی . ریسمان بافی . زنبیل بافی . زیلوبافی . سبدبافی . فرش بافی . شعربافی . شال بافی . قالی بافی .قیطان بافی . کانوابافی . کرباس بافی . گلیم بافی . گونی بافی . گیوه بافی . || و در شواهد زیر بمعنی بهم کردن ، ساختن و گفتن است : خیال بافی . دروغ بافی . عرفان بافی . فلسفه بافی . منفی بافی . و رجوع به بافتن شود.
بافی . (ص نسبی )منسوب به باف از قرای خوارزم . (از معجم البلدان ).