جمع اندیشه . یا غمان . اندهان
اندیشگان
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
اندیشگان. [ اَ ش َ / ش ِ ] ( اِ ) ج ِ اندیشه. || غمان. اندهان. ( یادداشت مؤلف ) . افکار ناراحت کننده :
ایا نشسته به اندیشگان حزین و نژند
همیشه اختر تو پست و همت تو بلند.
به انبوه اندیشگان درنشست.
به انبوه اندیشگان برنشست.
ایا نشسته به اندیشگان حزین و نژند
همیشه اختر تو پست و همت تو بلند.
آغاجی.
در شارسان را به آهن ببست به انبوه اندیشگان درنشست.
فردوسی.
بیامد در بار دادن ببست به انبوه اندیشگان برنشست.
فردوسی.
و رجوع به اندیشه و اندیشیدن شود.کلمات دیگر: