مترادف مقرر داشتن : معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن، قرارگذاشتن، مقرر فرمودن، امر کردن، دستوردادن، حکم کردن
مقرر داشتن
مترادف مقرر داشتن : معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن، قرارگذاشتن، مقرر فرمودن، امر کردن، دستوردادن، حکم کردن
فارسی به انگلیسی
فارسی به عربی
احکم , جائزة , خصص , زود
موة , وجه
موة , وجه
احکم , جائزة , خصص , زود
مترادف و متضاد
واگذار کردن، اختصاص دادن، گماشتن، معین کردن، تعیین کردن، مقرر داشتن، بخش کردن، ارجاع کردن، قلمداد کردن، ذکر کردن
تصفیه کردن، تصدیق کردن، معین کردن، برقرار کردن، مقرر داشتن، ساختن، فراهم کردن، تاسیس کردن، دایر کردن، بناء نهادن، بر پا کردن، کسی را به مقامی گماردن، شهرت یا مقامی کسب کردن
جا دادن، درست کردن، معین کردن، تعیین کردن، مقرر داشتن، محدود کردن، محکم کردن، کار گذاشتن، نصب کردن، استوار کردن، تعمیر کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، قرار دادن، بحساب کسی رسیدن، مستقر شدن، چشم دوختن به
تهیه کردن، مقرر داشتن، مجهز کردن، اماده کردن، وسیله فراهم کردن، تدارک دیدن، میسر ساختن، تهیه دیدن، تامین کردن، توشه دادن
ترتیب دادن، مقرر داشتن، امر کردن، فرمان دادن، وضع کردن، مقدر کردن
منصوب کردن، گماشتن، معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن، واداشتن، مقرر داشتن
مقرر داشتن، رفع کردن، تصمیم گرفتن، عزیمت کردن، رای دادن
مقرر داشتن، امر کردن، بهم متصل کردن، سفارش کردن به
تعیین کردن، مقرر داشتن، تجویز کردن، نسخه نوشتن
معین کردن، تعیین کردن
برقرار کردن، قرارگذاشتن
مقرر فرمودن
امر کردن، دستوردادن، حکم کردن
۱. معین کردن، تعیین کردن
۲. برقرار کردن، قرارگذاشتن
۳. مقرر فرمودن
۴. امر کردن، دستوردادن، حکم کردن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) تعیین کردن برقرار کردن : [ ... برحسب شریعت غرای محمدی .. جزیه بر تو مقرر دارم و ولایت تو بتو باز گذارم ] ( ظفرنامه یزدی . چا .امیرکبیر ۳۷۲ : ۲ )
پیشنهاد کاربران
در پارسی " نشاختن "
کلمات دیگر: