کلمه جو
صفحه اصلی

امواء

لغت نامه دهخدا

امواء.[ اِم ْ ] (ع مص ) بانگ کردن گربه . (از اقرب الموارد). || بانگ کردن مرد چون گربه . گویند اموء الرجل . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). بانگ گربه درآوردن . (از اقرب الموارد). چون گربه مومو کردن .


امواء.[ اِم ْ ] ( ع مص ) بانگ کردن گربه. ( از اقرب الموارد ). || بانگ کردن مرد چون گربه. گویند اموء الرجل. ( از ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). بانگ گربه درآوردن. ( از اقرب الموارد ). چون گربه مومو کردن.

امواء. [ اَم ْ ] ( ع اِ ) ج ِ ماء. ( از اقرب الموارد ). رجوع به ماء و میاه و امواه شود.

امواء. [ اَم ْ ] (ع اِ) ج ِ ماء. (از اقرب الموارد). رجوع به ماء و میاه و امواه شود.



کلمات دیگر: