( صفت ) منسوب به موبد مربوط به موبد : [ جامه موبدی ] .
موبدی
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
موبدی. [ ب َ ] ( حامص ) موبد بودن. شغل موبد. مقام پیشوایی دین زرتشتی. ( یادداشت مؤلف ) :
منم گفت با فره ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی.
بر یک دو کشیش رنگ کشخان.
|| ( ص نسبی ) منسوب به موبد چنانکه مقام موبدی و جامه موبدی و رای موبدی. ( یادداشت مؤلف ).
منم گفت با فره ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی.
فردوسی.
وین طرفه که موبدی گرفته ست بر یک دو کشیش رنگ کشخان.
خاقانی.
و رجوع به موبد شود.|| ( ص نسبی ) منسوب به موبد چنانکه مقام موبدی و جامه موبدی و رای موبدی. ( یادداشت مؤلف ).
پیشنهاد کاربران
موبدی: در پهلوی مگوپتیه magōpatīh بوده است .
( ( منم گفت :با فره ِ ایزدی؛
هَمَم شهریاری ، همم موبدی ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 263. )
( ( منم گفت :با فره ِ ایزدی؛
هَمَم شهریاری ، همم موبدی ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 263. )
کلمات دیگر: