( آمای ) ( اسم ) در کلمات مرکب بمعنی آماینده آید . ۱ - آراینده مرصع : گوهر آمای لوئ لوئ آمای . ۲ - پرکننده انبارنده ۳ - مستعد کننده مهیا کننده .
امای
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( آمای ) آمای. ( فعل امر ) امر از آمودن به معنی آراستن و درنشاندن گوهر در چیزی و بسلک و رشته کشیدن لؤلؤ و جز آن و پر کردن و انباشتن :
گفت مشّاطه را که صنعخدای
یعنی آن لعبت چگل ، آمای.
توئی گوهرآمای چارآخشیج
مسلسل کن ِ گوهران در مزیج.
طبایع را بصنعت گوهرآمای.
گفت مشّاطه را که صنعخدای
یعنی آن لعبت چگل ، آمای.
عمعق.
|| ( نف مرخم ) مهیّاکننده. مستعدکننده. ( برهان ). و در کلمات مرکّبه مانند گوهرآمای ، لؤلؤآمای ، مخفف آماینده است : توئی گوهرآمای چارآخشیج
مسلسل کن ِ گوهران در مزیج.
نظامی.
کواکب را بقدرت کارفرمای طبایع را بصنعت گوهرآمای.
نظامی.
و رجوع به آمودن و آمود و آموده شود.کلمات دیگر: