مؤرق
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
فروشنده وسازنده کاغذ، کاتب، نویسنده
ابن مشمرخ عجلی مکنی به ابوالمعتمر تابعی است .
ابن مشمرخ عجلی مکنی به ابوالمعتمر تابعی است .
لغت نامه دهخدا
مؤرق . [ م ُ ءَرْ رَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تأریق .بیدارداشته شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بازداشته شده از خواب و بیدار نگاهداشته شده . (ناظم الاطباء).
مؤرق . [ م ُ ءَرْ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تأریق . مُؤْرِق . بیداردارنده کسی را. بیدارنگاهدارنده و بازدارنده از خواب . (ناظم الاطباء).
مؤرق . [ م ُءْ رِ ] (ع ص ) مُؤَرِّق . بیداردارنده کسی را. (آنندراج ). بیدار نگاهدارنده و بازدارنده از خواب . (ناظم الاطباء). و رجوع به مُؤَرِّق شود.
مؤرق. [ م ُءْ رِ ] ( ع ص ) مُؤَرِّق. بیداردارنده کسی را. ( آنندراج ). بیدار نگاهدارنده و بازدارنده از خواب. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مُؤَرِّق شود.
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از تأریق. مُؤْرِق. بیداردارنده کسی را. بیدارنگاهدارنده و بازدارنده از خواب. ( ناظم الاطباء ).
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رَ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تأریق.بیدارداشته شده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بازداشته شده از خواب و بیدار نگاهداشته شده. ( ناظم الاطباء ).
مورق. [ رِ ] ( ع ص ) درخت برگ برآورده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ایراق شود. || مرد بسیارمال و بسیاردرم : رجل مورق. || شکاری بازگردنده بی صید. || غازی بازگردنده بی غنیمت. || جوینده بازگردنده بی نیل مقصود. ( از منتهی الارب ).
مورق. [ م ُ وَرْ رِ ] ( اِخ ) ابن مشمرخ عجلی ، مکنی به ابوالمعتمر تابعی است. ( از منتهی الارب ). وی از محدثان و اخیار بود و سخنان نغز و کلمات قصار از او مانده ، و از آن جمله است : در هنگام خشم سخنی نگفتم تادر حال رضا از آن پشیمان نشوم. مورق از ابی ذر و سلمان و جز آنها روایت داشت و در هنگام ولایت عمربن هبیره بر عراق درگذشت. ( از صفةالصفوة ج 3 صص 173 - 175 ).
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از تأریق. مُؤْرِق. بیداردارنده کسی را. بیدارنگاهدارنده و بازدارنده از خواب. ( ناظم الاطباء ).
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رَ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تأریق.بیدارداشته شده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بازداشته شده از خواب و بیدار نگاهداشته شده. ( ناظم الاطباء ).
مورق. [ رِ ] ( ع ص ) درخت برگ برآورده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ایراق شود. || مرد بسیارمال و بسیاردرم : رجل مورق. || شکاری بازگردنده بی صید. || غازی بازگردنده بی غنیمت. || جوینده بازگردنده بی نیل مقصود. ( از منتهی الارب ).
مورق. [ م ُ وَرْ رِ ] ( اِخ ) ابن مشمرخ عجلی ، مکنی به ابوالمعتمر تابعی است. ( از منتهی الارب ). وی از محدثان و اخیار بود و سخنان نغز و کلمات قصار از او مانده ، و از آن جمله است : در هنگام خشم سخنی نگفتم تادر حال رضا از آن پشیمان نشوم. مورق از ابی ذر و سلمان و جز آنها روایت داشت و در هنگام ولایت عمربن هبیره بر عراق درگذشت. ( از صفةالصفوة ج 3 صص 173 - 175 ).
کلمات دیگر: