فریبنده پادشاه
ملک فریب
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
ملک فریب. [ م َ ل ِ ف ِ / ف َ ] ( نف مرکب ) فریبنده پادشاه :
ملک فریب نهاده ست خویشتن را نام
کش از عطای تو ای شاه خوب شد احوال.
ملک فریب نهاده ست خویشتن را نام
کش از عطای تو ای شاه خوب شد احوال.
عنصری.
کلمات دیگر: