غرواش
فارسی به انگلیسی
فرهنگ معین
(غَ یا غُ ) (اِ. ) ۱ - لیف شوی مالان و جولاهگان و کفشدوزان و آن گیاهی است که مانند جاروب بندند و بدان آب و آهار و شوربا بر جامه ای که بافند پاشند. غرواس و غورواشی و غورواشه نیز گویند. ۲ - زنجبیل شامی .
لغت نامه دهخدا
غرواش . [ غ َ رَ ] (اِ) خراش و زخمی که از خراش به هم رسیده باشد. غراش . رجوع به غراش شود. || قهر و خشم و غضب . خراش . (برهان قاطع). رجوع به غراش شود. || (ص ) غم آلود. (برهان قاطع).
غرواش. [ غ َرْ / غ ُرْ ] ( اِ ) لیف شویمالان وجولاهگان و کفش دوزان باشد، و آن گیاهی است که آن را مانند جاروب بندند و بدان آب و آهار و شوربا بر جامه ای که میبافند بپاشند. ( برهان قاطع ). گیاهی باشد که جولاهگان و کفشگران آن را به لیف کنند و دسته دسته بندند و بر روی چیزی مالند. ( فرهنگ اسدی ) ( فرهنگ نظام ).دست افزاری مانند جاروب که جولاه آب بدان بر جامه پاشد. ( فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ) ( از جهانگیری ) ( از انجمن آرا ). و آن را از سبط ( نوعی گیاه ) سازند. غورواش. غورواشه. ( فرهنگ رشیدی ). غرواشه. ( برهان قاطع ). غرواس. سمر. سمه. رجوع به همین کلمات شود :
جولاهه کار مانده گوئی
غرواش نهاده بر تغاره.
چون شانه شوی دست خوش دست خوشان
سربسته اگر به آهنی ( ؟ ) سفج نشان
چون سفج شوی کفته شکم پوده میان.
غرواش. [ غ َ رَ ] ( اِ ) خراش و زخمی که از خراش به هم رسیده باشد. غراش. رجوع به غراش شود. || قهر و خشم و غضب. خراش. ( برهان قاطع ). رجوع به غراش شود. || ( ص ) غم آلود. ( برهان قاطع ).
جولاهه کار مانده گوئی
غرواش نهاده بر تغاره.
سوزنی ( از فرهنگ رشیدی ) ( از جهانگیری ).
ای چو غرواش سبلتت کفک فشان چون شانه شوی دست خوش دست خوشان
سربسته اگر به آهنی ( ؟ ) سفج نشان
چون سفج شوی کفته شکم پوده میان.
سوزنی.
|| زنجبیل شامی. ( برهان قاطع ). رجوع به غرواشه شود.غرواش. [ غ َ رَ ] ( اِ ) خراش و زخمی که از خراش به هم رسیده باشد. غراش. رجوع به غراش شود. || قهر و خشم و غضب. خراش. ( برهان قاطع ). رجوع به غراش شود. || ( ص ) غم آلود. ( برهان قاطع ).
غرواش . [ غ َرْ / غ ُرْ ] (اِ) لیف شویمالان وجولاهگان و کفش دوزان باشد، و آن گیاهی است که آن را مانند جاروب بندند و بدان آب و آهار و شوربا بر جامه ای که میبافند بپاشند. (برهان قاطع). گیاهی باشد که جولاهگان و کفشگران آن را به لیف کنند و دسته دسته بندند و بر روی چیزی مالند. (فرهنگ اسدی ) (فرهنگ نظام ).دست افزاری مانند جاروب که جولاه آب بدان بر جامه پاشد. (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا). و آن را از سبط (نوعی گیاه ) سازند. غورواش . غورواشه . (فرهنگ رشیدی ). غرواشه . (برهان قاطع). غرواس . سمر. سمه . رجوع به همین کلمات شود :
جولاهه ٔ کار مانده گوئی
غرواش نهاده بر تغاره .
ای چو غرواش سبلتت کفک فشان
چون شانه شوی دست خوش دست خوشان
سربسته اگر به آهنی (؟) سفج نشان
چون سفج شوی کفته شکم پوده میان .
|| زنجبیل شامی . (برهان قاطع). رجوع به غرواشه شود.
جولاهه ٔ کار مانده گوئی
غرواش نهاده بر تغاره .
سوزنی (از فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ).
ای چو غرواش سبلتت کفک فشان
چون شانه شوی دست خوش دست خوشان
سربسته اگر به آهنی (؟) سفج نشان
چون سفج شوی کفته شکم پوده میان .
سوزنی .
|| زنجبیل شامی . (برهان قاطع). رجوع به غرواشه شود.
فرهنگ عمید
وسیله ای شبیه جارو که از سیخ های نازک گیاه درست می کردند و با آن رنگ یا آهار به پارچه یا چیز دیگر می زدند.
کلمات دیگر: