کلمه جو
صفحه اصلی

اعناز

لغت نامه دهخدا

اعناز. [ اِ ] ( ع مص ) مایل گردانیدن کسی را: اعنزه اعنازاً؛ مایل گردانید او را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). مایل گردانیدن. مایل ساختن کسی را. ( از اقرب الموارد ).

اعناز. [ اِ ] ( اِخ ) شهری است میان حمص و ساحل. ( از معجم البلدان ).

اعناز. [ اِ ] (اِخ ) شهری است میان حمص و ساحل . (از معجم البلدان ).


اعناز. [ اِ ] (ع مص ) مایل گردانیدن کسی را: اعنزه اعنازاً؛ مایل گردانید او را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مایل گردانیدن . مایل ساختن کسی را. (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: