کلمه جو
صفحه اصلی

اعیی

لغت نامه دهخدا

اعیی . [ اَ یا ] (اِخ ) پدر بطنی است از جرم . (منتهی الارب ).


اعیی . [ اَ یا ] (ع ن تف ) درمانده تر در کار. درمانده تر در سخن . بی زبان . (یادداشت بخط مؤلف ).
- امثال :
اعیی من باقل ؛ گنگ تر از باقل . مثلی است عربی و باقل مردی بود ضرب المثل در عجزاز بیان . (یادداشت بخط مؤلف ).


اعیی. [ اَ یا ] ( ع ن تف ) درمانده تر در کار. درمانده تر در سخن. بی زبان. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- امثال :
اعیی من باقل ؛ گنگ تر از باقل. مثلی است عربی و باقل مردی بود ضرب المثل در عجزاز بیان. ( یادداشت بخط مؤلف ).

اعیی. [ اَ یا ] ( اِخ ) پدر بطنی است از جرم. ( منتهی الارب ).


کلمات دیگر: